یه ذوقی یهو پرید تو دلم ، با اینکه خودش عوض شده بود اما ، یاد گاری اش عوض نشده بود ، چیزی که با هیچ چیز حاضر نیستم عوضش کنم. بی رحمانه بی رحم است نا کِس.
همه چیزم از سر ِ عادت ه ، از دوست داشتنم گرفته تا تنفرم. حتا غذا خوردن و خوابیدن ، از هیچی لذت نمی برم ، فقط چون عادت کردم ، می کنم، از یه چیزایی اما لذت می برم ، کم وگاهی از گفتن ِ حقیقت.
بوش کاملن معلومه و وقتی می آد تو هم. اولش که بوش خورد به مشامم کلی حالت تهوع گرفتم اما بعد وقتی بقلم کرد ( چون کاملن از در رفتن من از سلام کردن بش آگاه بود ) انقدر بوش تو دماغم پیچید که حالت تهوع ام رفت.
فقط 2 نفر هستن که وقتی وارد می شن از رو بوشون می فهمم من این و او
مرد به کافه دار لبخندی زد و کافه دار هم با لبخند انداختش بیرووون و همه با لبخند هم دیگر را کشتند.
***
دلم می خواد دیگه هیچ وقت نبینمش.
به طور ِ فجیعی.
نه اینکه بمیره ، اما نه اینکه نمیره هم.
فقط نباشه .
اگه باشه ، شاید نتونم خودمو کنترل کنم و روش بالا بیارم ،
احساسات ِ خورده شده یه جا هایی می زنه بیرون
همون احساسسی که قبلن خورده بودمش تا بهش نگه که ازش متنفره.
***
: هر وقت یه اتفاق ِ مهمی می افته ، شب ِ قبلش بارووون اومده ،
تا حالا دقت کردی؟
***
: احساس می کنم توی قبر پا گذاشتم.
***
: می خوای آخرش تفنگ بیاریم بکُشیمشون که حال بده ؟
***
: وای اینا چقدر با شعور اند.
***
: غزل من می ترسم.
:منم همینطور ، همش فکر می کنم الان می آد پایین و داره گریه می کنه.
: وای دقیقا.
وای میستـم پشتِ چراغ عابر ِ پیاده ، تا سبز شه. و تمام آنهایی که از چراغ قرمز رد میشن رو نگا می کنم. و می بینم ترافیکی رو که درست می کنن. - یه کم هم می خندم- -یه کم هم مغرور میشم- چراغ که سبز می شه ، می آم این ور ِ خیابووون.
شاید مدت ها بود که بهش نگاه نکرده بودم اما همیشه می دونستم هست. اما الآن دیگه نیست و دلم از همیشه بیشتر براش تنگ شده. : خوب یکی دیگه بکش. نگفتم اما ، دیگه اون احساس ِ ناب رو ندارم ، پس نمی تونم.
و اون گفت و من گفتم و هیچ کدام آن یکی را قانع نکرد.
بعضی چیزا بوی قدیم می دن ، بوی یه عطری هست که وحشت ناک بوی زمستوون ِ پارسال - یا نمی دونم شاید پیارسال- ، رو می ده. خیلی خوش بو ِ. در حین ِ دلشوره لذّت بخشه.
, اشک ،تها اشک بهترین موجودی ِ هر آدم، و تنها اشک بود مرهم ِ زخم هایم.
***
آنقدر فاصله هست این میان که دلم می خواد بیفتم پایین تا دیگه نفهمم چی هست و چی شد و چی بود
اِنقدر دلم می خواد خفه شه که دیگه نمی تونم جلوی خودمو برای قولی که دادم، بگیرم.
انقدر تنهایی توی خیابونا گریه کردم که دلم می خواد -می خواست- روی پله ی اون خونه هِ بشینم و ...
چقدر حال داد همه ی اون کارا حتا اووون حرص خوردنا و چقدر این آهنگ دلپذیر است
***
حتا به فکرشم نرسید ما هیچ وظیفه ای نداریم و فقط برا حوص ِ اون این همه سختی کشیدیم و وقتی گفت : شما باید کمکم کنید نفهمید که هیچ بایدی وجود نداره و ما کمکش کردیم و در عوض ، در عوض ِ غصه ای که از غصه اش خوردیم
آدم از غرور می لرزه اینهمه آدم؟ و از تنفر دندوناشو به هم فشار می ده آخه نشسّن لب ِ جوب و صاف صاف زل زدن تو چشه آدمایی که همین یه ساعت پیش برادرا و خواهرا و بچه هاشون با باتوم می زدن بعد انتظار دارن بری و تشکر هم بکنی ازشون
احتمالن کسی پیدا نمی کند بطری ام را. شاید گیر کرده به اون همه آشغال ِ توی جوب حتا اگه در حال ِ حرکت باشد اینجا ، کسی به یه بطری ِ شناور روی آب اهمیت نمی دهد
جنگ را خیلی ساده شروع کرد ، و بعد ادامه داد ، آنقدر که از خستگی جیغ زد اما باز هم غرور ِ لعنتی اجازه ی تَرک جنگ را نمی داد ، او در جنگ جان داد ، جنگ با خودش
حس میکردم از اینکه مرا متهم کرده کمی ناراحت است.اما باید بهش حق میدادم.چون تنها چیزی که برایش مانده بود ، زندگی بود.آدم ها بیش از هرچیزی به زندگی چسبیده اند و شنیدن این حرف وقتی بامزه میشود که به تمام ِ چیزهای قشنگی که در این دنیا هست فکر کنیم.