مونده بود تو چند راهی
پشت سزشو که نگاه می کرد سراسر دلهره و اشتباه
و جلوی رویش ...
شک و تردید.
آنقدر ترسید، که تا ابد
- تا همین حالا -
موند همون جا که بود.
بدون شرح
هوا را بویید.
همین باعث شد بفهمد که باید چه کند،
درخت ان را دنبال کرد تا شاید برسد
نه ، دیگر خسته شده بود پس مُرد.
هِه، چه موجود ِ زود خسته شونده ای.