پنجشنبه، دی ۱۰

چند شب بود که مدام قبل از خواب بهش فکر می کردم



یه ذوقی یهو پرید تو دلم ،
با اینکه خودش عوض شده بود اما ،
یاد گاری اش عوض نشده بود ،
چیزی که با هیچ چیز حاضر نیستم عوضش کنم.
بی رحمانه بی رحم است نا کِس.


وقتی در سراشیبی ِ روزمرگی می افتی ،



همه چیزم از سر ِ عادت ه ،
از دوست داشتنم گرفته تا تنفرم.
حتا غذا خوردن و خوابیدن ،
از هیچی لذت نمی برم ،
فقط چون عادت کردم ، می کنم،
از یه چیزایی اما لذت می برم ، کم وگاهی
از گفتن ِ حقیقت.

سه‌شنبه، دی ۸

بند ِ هشتاد و دوم



و دیگر گفتیم رواست کُشته را صد بار کُشتن



با احترام ِ فراوان



ژرفــــــــ





بند ِ هفتاد و نهم



احساس ه یه کبکی رو دارم که سرشو کرده زیر ِ برف.

آدم که ترسو باشه ، حکمن ترسو ه.

پ.ن : وقتی به گذشته ها فکر می کنم ،
حالم بیشتر از خودم بهم می خوره.


توهمات ِ قبل از خواب - دی شب - آسمان



جلو می رود ،
و دست می کشد به ابر ها.
چیزی می گوید ،
اما ،
صدایش در باد گم می شود.

فریاد می زنم :

چه؟


لبخند می زند و می گوید :

چقدر ابر ِ سفید و خیس ، خوش بوست.

می خندم ،
و با هم سقوط می کنیم.



تمثیل



خون می چکه از دست هاش ،
و صداش می آد که می ریزه بر زمین.
تق تق تق
چیک چیک چیک


یکشنبه، دی ۶

نامرد

به خدا همین الان کلی چیز نوشتم :(

یعنی که چی؟

شنبه، دی ۵

یاد بود



یه زمانی فک می کردم اگه بودنم تو دنیا هیچ دلیلی نداشته باشه ،
لا اقل یه دلیل داره ،
اینکه اون رو دوست بدارم.

چقدر بچه بودم اونوقتا ... هه هه هه هه هه هه ...





...



دلم می خواست داد بزنم و بگم :
ازت متنفرم.
برا نکه اِنقدّ بد جنسی که ... که...


آره خیلی بدجنسی.



من او را دوست می پندارم



من هم می شناسم اما ،
آنقدر پاک است ،
که جرات ندارم.
می ترسم این من باشم که ،
از پاک بودنش می کاهم.
بسیار و صد بسیار.


دیشب



من که نه اما،
خداتون ببخشدتون که تا ساعت یک ،
برا امامتون ،
-با صدای بلند -
عزا داری می کنین
و
نمی ذارین کسی بخوابه.



اگه هس پس نباید ببخشه.


جمعه، دی ۴

بند ِ هفتاد و دو م



دوتا چیز :

اولی . دلم خواست.
معذرت می خوام.
اما ،
دلم خواست .

دومی . با اینکه خوشکنک بود
اما ،
لمسش کردم
عجیب بود اما واقعی ،
که لمسش کردم ،
با اینکه ،
دروغین بود.


بند ِ هفتاد و یکم


"کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد "


چیزی که اگر کسی نبیند تا آخرش نبیند
اشتباه ِ بزرگی کرده است.

متاسفانه


تنوع + تهوع + خواب + تمام گیجی های دنیا



:باور کن... باور کن...
،
به جای این کاش می گفتی:
هر چه می بینی خواب است و فردا بیدار که شدی ،
من به تو لبخند می زنم.




بند ِ شصت و نهم


مصیبت ، یک دگرگونی است. فرصت است پنهان در جامه ای فراخ.



حالا می فهمم چقدر چرت می گه ،
هر چند چندان نیز مصیبتی ندیده ام ،
تنها من ِ ضعیفم که می شکنم ،
نه دوووور ها و نه نزدیک ها.





پیام ِ اضطراری



به خدا من خودمو لوس نمی کنم
شاید شما ، زیادی مقاوم این.
جدا از همه ی آدم ها متنفرم.


بند ِ شصت و هفت



به طور ِ وحشت ناکی دلم می خواد ،
به یکی کادو بدم.
کی و چی مهم نیست برام.



نهایت ِ آدم بودن



مثه یه غم داشت سنگینی می کرد رو قلبم ،
سنگینی که تموم شد ،
بالهام سبُک شدن ،
بازشون کردم وَ پرواز کردم
بروی خاک های تر.


دیشب



فقط کمی بارید،
تا چشم اش که بیقرار بود ،
به کسی دوخته شود.
کامل .


پنجشنبه، دی ۳

نا کجا آباد



لذت بردم از بو کردن کاج هایی که ،
خاکشان خیس بود.
یا آب
یا خون


حقیقتی که تمام ِ دلم را گرفته بود ، مدتها



من تو را ناراحت می کنم
تو صبور می شوی
تو صبر می کنی ،
من بزرگ می شوم.


سه‌شنبه، دی ۱

امروز



بوش کاملن معلومه
و وقتی می آد تو هم.
اولش که بوش خورد به مشامم کلی حالت تهوع گرفتم
اما بعد وقتی بقلم کرد
( چون کاملن از در رفتن من از سلام کردن بش آگاه بود )
انقدر بوش تو دماغم پیچید که حالت تهوع ام رفت.

فقط 2 نفر هستن که وقتی وارد می شن از رو بوشون می فهمم من این و او

شنبه، آذر ۲۸

توهمات ِ قبل از خواب

ترا من چشم در راهم ،
سحر گاهان
و
شامگاهان
و
عصر گاهان
و
خلاصه
هر وقت و بی وقتی

حالا چی میگی؟
می آی؟

بند ِ بی فکری



از فکرش دلم می خواد بالا بیارم.

***

مرد به کافه دار لبخندی زد و کافه دار هم با لبخند انداختش بیرووون و همه با لبخند هم دیگر را کشتند.

***

دلم می خواد دیگه هیچ وقت نبینمش.
به طور ِ فجیعی.
نه اینکه بمیره ، اما نه اینکه نمیره هم.

فقط نباشه .
اگه باشه ، شاید نتونم خودمو کنترل کنم و روش بالا بیارم ،
احساسات ِ خورده شده یه جا هایی می زنه بیرون
همون احساسسی که قبلن خورده بودمش تا بهش نگه که ازش متنفره.

***

: هر وقت یه اتفاق ِ مهمی می افته ، شب ِ قبلش بارووون اومده ،
تا حالا دقت کردی؟

***

: احساس می کنم توی قبر پا گذاشتم.

***

: می خوای آخرش تفنگ بیاریم بکُشیمشون که حال بده ؟

***

: وای اینا چقدر با شعور اند.

***
: غزل من می ترسم.
:منم همینطور ، همش فکر می کنم الان می آد پایین و داره گریه می کنه.
: وای دقیقا.

***

: کاش همین الان می مُردم همه چی تموم می شد.

***

: می ترسم ، نمی خوام اینطور بشه - گریه -.

***

طعم ِ شور ِ اشک.

***
نمی تونم اصلن درک کنم
:خوب خیلی طبیعی ه ، چی شو نمی فهمی؟
همَشو.

***

:گفتیم بزار خیلی با شعور باشیم.

***

: وای کاش زود تر تموم شه ، راحت شیم.

***
امم ...
اهمم ...


جمعه، آذر ۲۷

امروز


عـالی بود.
پر خون و پر شعر.

sweeney todd



پنجشنبه، آذر ۲۶

امروز



همه چیز عــــــــالی شد.
یه چیزی تو مایع های غرور و بر خوردگی بهش و اعصاب خوردی و اینا ،
همه چی رو عالــــی کرد.


چهارشنبه، آذر ۲۵

امروز


او گفت هر آنچه را فکر می کرد :
فمنیست بودن یعنی حمایت از زنان ِ هرزه.

باورم نمی شد اگه با گوشای خودم نمیشنیدم.



سه‌شنبه، آذر ۲۴

امروز



وای میستـم پشتِ چراغ عابر ِ پیاده ،
تا سبز شه.
و تمام آنهایی که از چراغ قرمز رد میشن رو
نگا می کنم.
و می بینم ترافیکی رو که درست می کنن.
- یه کم هم می خندم-
-یه کم هم مغرور میشم-
چراغ که سبز می شه ،
می آم این ور ِ خیابووون.


دوشنبه، آذر ۲۳

امروز



کلمات آشفته اند

و

توی آسمان به جز یه تک ستاره
چیزه دیگه ای نیست

و

شاید مدت ها بود که بهش نگاه نکرده بودم
اما همیشه می دونستم هست.
اما الآن دیگه نیست و دلم از همیشه
بیشتر براش تنگ شده.
: خوب یکی دیگه بکش.
نگفتم اما ، دیگه اون احساس ِ ناب رو ندارم ،
پس نمی تونم.


و
اون
گفت
و
من
گفتم
و
هیچ کدام
آن یکی را
قانع
نکرد.


شنبه، آذر ۲۱

قدیم



بعضی چیزا بوی قدیم می دن ،
بوی یه عطری هست
که وحشت ناک بوی زمستوون ِ پارسال
- یا نمی دونم شاید پیارسال- ،
رو می ده.
خیلی خوش بو ِ.
در حین ِ دلشوره لذّت بخشه.



جمعه، آذر ۲۰

بند ِ بی فکری


, اشک ،تها اشک
بهترین موجودی ِ هر آدم،
و تنها اشک بود مرهم ِ زخم هایم.

***

آنقدر فاصله هست این میان
که دلم می خواد بیفتم پایین
تا دیگه نفهمم چی هست
و چی شد
و چی بود

اِنقدر دلم می خواد خفه شه
که دیگه نمی تونم جلوی خودمو برای قولی که دادم،
بگیرم.

انقدر تنهایی توی خیابونا گریه کردم
که دلم می خواد -می خواست-
روی پله ی اون خونه هِ
بشینم و ...

چقدر حال داد همه ی اون کارا
حتا اووون حرص خوردنا
و چقدر این آهنگ
دلپذیر است

***

حتا به فکرشم نرسید
ما هیچ وظیفه ای نداریم
و فقط برا حوص ِ اون این همه سختی کشیدیم
و وقتی گفت :
شما باید کمکم کنید
نفهمید که هیچ بایدی وجود نداره
و ما کمکش کردیم
و در عوض ، در عوض ِ غصه ای که از غصه اش خوردیم

ما را سرزنش کرد
و عدالت را به حد ِ اعلا رسند !

و دل ِ مار را شکست.



تنها خوبی اش این بود که ،
ما با هم دوست شدیم ،

و من یک دوست ِ تازه دارم.


پنجشنبه، آذر ۱۹

یاد بود


خیلی قبلن ها بود:

کاملن ریختم بیرون هر آنچه در درونم بود.
آنگاه تهی شدم
و باد مرا ،با خود بُرد.


چهارشنبه، آذر ۱۸

تهوع



این بار هم چشمام و بسته بودم
هم دماغم رو گرفته بودم
هم حواسم رو پرت می کردم اونور

اما،

بر عکس ِ اون دفعه ای که می خواستم تصاویر رو ببلعم ،
- و هیچ چی در حافظه ام نماند -

همه چیز یادم موند.


بند ِ پنجاه وم



تــَه ِ گــُردابه



واقعا نی عالی ساختش.


سه‌شنبه، آذر ۱۷

امروز



این بار صداشو نمی شنیدم اما ،

بوی خون ، از صد فرسخی قابل ِ تشخیصه.


دوشنبه، آذر ۱۶

همه چی + احساسی ناشی از نا عدالتی ...



امروز آنقدر مملو از احساس های مختلف هستم ،
از تنفر ، دوست داشتن و لذت گرفته تا حسادت و غیره ،
که دیگه نمی دونم کدومشون برتر ه.

اینجور وقتا س که آدم هوس ِ یه بستنی کیم می کنه
با لیوان آب هم روش.

اونم یه لیوان آب ِ خنک.


یکشنبه، آذر ۱۵

توهمات ِ قبل از خواب



تو تاریکی
تو اتاقم
تو ی یه دایره به شعاع 15-20 سانت
آنقد ر می چرخم تا
بالا بی آرم.

بعد،
می گیرم می خوابم.


اخوان ثالث



پس از مدتها بازش کردم
به بهانه ی یاد آوری.

پر بود از قصه

-غصه-


شنبه، آذر ۱۴

بند ِ بی فکری


منع ام کنید ،


کار های منع شده را بهتر انجام می دهم.

وهم



چه احساسه بدیه ،
نا امنی.
هم حالت تهوع داره
هم سردرد
هم سر گیجه.


جمعه، آذر ۱۳

بند ِ چهل و سوم



کلمه ی عجیبی ِ این
"منجِلاب"
یاد ِ مرداب می افتم.


یاد بود



دیروز بود اینها:

امروز برف آمد،
و تمام ِ اندوه را
و مغز را،
- افکار را - ،
شست و بُرد.


آخِــــــی...



بی چاره ،
چه چیز هایی رو که تحمل نکرد ،
اما
دم نزند.
بلکه مرهم باشد.


سه‌شنبه، آذر ۱۰

بند ِ بی فکری



آنقدر خوب بود
و آنقدر اتفاق افتاد
و آنقدر می لرزاند دل را
و آنقدر آرامش بخش بود که ،

دوام نیاوردم و قطعش کردم.
این دومین بار بود.

همیشه دومین بار ها عجیب تر ند.


بند ِ سی و نهم



طوبا ...