جمعه، آذر ۲۰

بند ِ بی فکری


, اشک ،تها اشک
بهترین موجودی ِ هر آدم،
و تنها اشک بود مرهم ِ زخم هایم.

***

آنقدر فاصله هست این میان
که دلم می خواد بیفتم پایین
تا دیگه نفهمم چی هست
و چی شد
و چی بود

اِنقدر دلم می خواد خفه شه
که دیگه نمی تونم جلوی خودمو برای قولی که دادم،
بگیرم.

انقدر تنهایی توی خیابونا گریه کردم
که دلم می خواد -می خواست-
روی پله ی اون خونه هِ
بشینم و ...

چقدر حال داد همه ی اون کارا
حتا اووون حرص خوردنا
و چقدر این آهنگ
دلپذیر است

***

حتا به فکرشم نرسید
ما هیچ وظیفه ای نداریم
و فقط برا حوص ِ اون این همه سختی کشیدیم
و وقتی گفت :
شما باید کمکم کنید
نفهمید که هیچ بایدی وجود نداره
و ما کمکش کردیم
و در عوض ، در عوض ِ غصه ای که از غصه اش خوردیم

ما را سرزنش کرد
و عدالت را به حد ِ اعلا رسند !

و دل ِ مار را شکست.



تنها خوبی اش این بود که ،
ما با هم دوست شدیم ،

و من یک دوست ِ تازه دارم.


هیچ نظری موجود نیست: