وای میستـم پشتِ چراغ عابر ِ پیاده ، تا سبز شه. و تمام آنهایی که از چراغ قرمز رد میشن رو نگا می کنم. و می بینم ترافیکی رو که درست می کنن. - یه کم هم می خندم- -یه کم هم مغرور میشم- چراغ که سبز می شه ، می آم این ور ِ خیابووون.
حس میکردم از اینکه مرا متهم کرده کمی ناراحت است.اما باید بهش حق میدادم.چون تنها چیزی که برایش مانده بود ، زندگی بود.آدم ها بیش از هرچیزی به زندگی چسبیده اند و شنیدن این حرف وقتی بامزه میشود که به تمام ِ چیزهای قشنگی که در این دنیا هست فکر کنیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر