از فکرش دلم می خواد بالا بیارم.
***
مرد به کافه دار لبخندی زد و کافه دار هم با لبخند انداختش بیرووون و همه با لبخند هم دیگر را کشتند.
***
دلم می خواد دیگه هیچ وقت نبینمش.
به طور ِ فجیعی.
نه اینکه بمیره ، اما نه اینکه نمیره هم.
فقط نباشه .
اگه باشه ، شاید نتونم خودمو کنترل کنم و روش بالا بیارم ،
احساسات ِ خورده شده یه جا هایی می زنه بیرون
همون احساسسی که قبلن خورده بودمش تا بهش نگه که ازش متنفره.
***
: هر وقت یه اتفاق ِ مهمی می افته ، شب ِ قبلش بارووون اومده ،
تا حالا دقت کردی؟
***
: احساس می کنم توی قبر پا گذاشتم.
***
: می خوای آخرش تفنگ بیاریم بکُشیمشون که حال بده ؟
***
: وای اینا چقدر با شعور اند.
***
: غزل من می ترسم.
:منم همینطور ، همش فکر می کنم الان می آد پایین و داره گریه می کنه.
: وای دقیقا.
***
: کاش همین الان می مُردم همه چی تموم می شد.
***
: می ترسم ، نمی خوام اینطور بشه - گریه -.
***
طعم ِ شور ِ اشک.
***
نمی تونم اصلن درک کنم
:خوب خیلی طبیعی ه ، چی شو نمی فهمی؟
همَشو.
***
:گفتیم بزار خیلی با شعور باشیم.
***
: وای کاش زود تر تموم شه ، راحت شیم.
***
امم ...
اهمم ...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر