همه چیزم از سر ِ عادت ه ، از دوست داشتنم گرفته تا تنفرم. حتا غذا خوردن و خوابیدن ، از هیچی لذت نمی برم ، فقط چون عادت کردم ، می کنم، از یه چیزایی اما لذت می برم ، کم وگاهی از گفتن ِ حقیقت.
حس میکردم از اینکه مرا متهم کرده کمی ناراحت است.اما باید بهش حق میدادم.چون تنها چیزی که برایش مانده بود ، زندگی بود.آدم ها بیش از هرچیزی به زندگی چسبیده اند و شنیدن این حرف وقتی بامزه میشود که به تمام ِ چیزهای قشنگی که در این دنیا هست فکر کنیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر