شنبه، دی ۵

من او را دوست می پندارم



من هم می شناسم اما ،
آنقدر پاک است ،
که جرات ندارم.
می ترسم این من باشم که ،
از پاک بودنش می کاهم.
بسیار و صد بسیار.


۹ نظر:

موزی گفت...

اشتبا می کردی ، اصولاً چیزی به اسم دوست وجود نداره جدیدا ً ، یادش بخیر . قدیما پای کرسی می شستیم گل می گفتیم گل می شنوفتیم .

Qazal گفت...

من او را اینطور می بینم.

دونقطه گفت...

بزرگ بود و از اهالی امروز بود ؟

پاکی متغیر کممی نیست که ازش کم شه ، کیفیه

Qazal گفت...

از کیفییتش که کم می شه ،
نمیشه؟

من گفت...

با فکر کردن بهش هممم ... از پاکی ش ، نه. کم نمی شه غزلکم .

من گفت...

با فکر کردن بهش هممم ... از پاکی ش ، نه. کم نمی شه غزلکم .

من گفت...

با فکر کردن بهش هممم ... از پاکی ش ، نه. کم نمی شه غزلکم .

من گفت...

با فکر کردن بهش هممم ... از پاکی ش ، نه. کم نمی شه غزلکم .

من گفت...

:دی
ببخشید! یه مقدار زیاد شد انگاری!
(بیا تو بشین پشت این کامپیوتر عهد هجر ... !)