پنجشنبه، مهر ۸

بلاخره





دارم با خودم كلنجار ميرم.
دلم نمي آد كه نه ،
دلم نميخواد.
ولي خوب فعلن ،
اين ميشه تو ذهنم.



آيا مايليد اين وبلاگ را حذف كنيد؟
بلي







دوشنبه، مهر ۵

دق ِ‌دلي






هي آقايي كه امشب حول و حوش 8 داشتي با
دمپايي كه تو پات بود و هدفوني كه تو گوشت بود
از چراغ قرمز رد ميشدي،
منم ميتونسم رد شم ،اما نشدم.
خوب؟




شنبه، مهر ۳

امروز







فك كنم تا حالا اولين روز ِ‌به اين بدي نداشتم.
كاش....





شنبه، شهریور ۲۷

بهتر شد




الان بعد از حدودن 7 يا 8 ماه
دارم به حرفت فك ميكنم.
نه كه اون وقت فكر نكرده باشما اما الان
ميفهمم كه راس ميگفتي
خيلي هم زياد.
ما بهش حق انتخاب داديم
اما اووون ميخواست كاتبي بازي درآره!







پنجشنبه، شهریور ۲۵

امروز







دوست داشتم همون بادي ك داشت مياومد،
مقنه ام و بندازه
بعد بپيچه تو موهامو
بعد بره تو مانتوم.
دوست داشتم بعد از مدتها احساس سبكي كنم.
مثه وقتي ك رو آب شناوري.




یکشنبه، شهریور ۲۱




قایق های نجات که رسیدند
سرمان را زیر آب بردیم
ما غرق شدیم
ما دریا را دوست داشتیم


فرید احمدی




جمعه، شهریور ۱۲

حقیقت

.
.
.
.
.
باید قبول کنیم هیچ کس ایده آل نیست
حتا یه ایده آلیست.
.
.
.
.
.

سه‌شنبه، شهریور ۲

اونروز

.
برام عجیبه ، آدم ها رو به خودش وابسته میکنه،
بعد یکی یکی می رنجونتشون که ا زندگیش برن بیروون.
بعد ک رفتن غصه میخوره و میشن باسش عزیز.
هنو باسم جا نیوفتاده باسم.
.

پنجشنبه، تیر ۳۱

اونروز

دعای گوشه نشینان گیراست

دوشنبه، تیر ۲۱

اونشب






داشت تو دلش میگفت :
لعنتی ،
خفه شو ، میفهمی؟
اون واقعن نمیتونه که باشه!
می فهمی؟
فقط خفه شو!




به رو خودش نیاورد ،
لبخند زد،
پلک چشم ِ‌چپش هی میپرید.





دیشب






بی تابم
و طرح مخمل بر پیشانی ام تاب می خورد ،
فغان از دور می آمد.




یکشنبه، تیر ۲۰





دلم گرفت
انگار که از هری ریختن پایین فرار کنه ،
گرفت.
گرفت و ول نکرد.
شدم شر شر ِ‌آ که بریزه و تموم شه،
ریخت و تموم نشد.





شنبه، تیر ۱۹







اندوه ...











چهارشنبه، تیر ۱۶

دیشب







یک اثر هنری حیات مستقل خودش و داره
دیگه به مولفش ربطی نداره.





شنبه، تیر ۱۲

جدیدن





اجتماع بیش از 12 نفر موهای تنم و سیخ میکنه.




پنجشنبه، تیر ۱۰







هر وقت که به یاد می آرم ،
بغض میگیره گلومو.




چهارشنبه، تیر ۹

تو




احساس میکنم عین یه بچه ای که هرچی براش میخرن
باز اون یکی رو میخواد که نداره
و اصن نمی چسبه به اونایی که داره
بعد که رفتن ، تموم شدن ،
باز می خوادشون.





امروز










گند بزنن این شانسو.

فقط همین و می تونم بگم.







سه‌شنبه، تیر ۸

اینروزها ی من.


بوی عجیب ِ‌تابستون ِ‌قبلی میآد.
پر از حسرت.










دریاچه
پنجره
فغان




دوشنبه، تیر ۷

آهنگ





این آهنگه که نمی دونم از کجا آوردم یه چیزه خیلی خوبی میگه
تو این مایع ها
که وقتی او ( او ِ این آقا ه) رفت چسبید به خاطره هاش
انگار که داشت میخوردشون
بعد کم کم از بین میرن و این حرفا.
جدن راسی راسی ه این جاش.
به نظرم.





Aaron - o-song




i drink your lies
with some corona



هشدار برای یک دوست ِ فقید.






حتا ،
شمردن ِ‌میزان ِ‌شباهت ها
سخت است ،
چه برسد به نام بردنشان.
تو شدی اون
تو شدی عینش
عزیزم ،
تو نمی فهمی اما داری سایه اش میشی ،
داری میشی یه شمایی از اون
در قالب خودت.
مواظب باش !
همیشه هم یه تقلید خوب بهتر از یه نوآوری ِ بد نیست.
نه همیشه .





یکشنبه، تیر ۶




چه باک از باد های توفنده؟




چهارشنبه، تیر ۲






خنده ام میگیرد ،





سه‌شنبه، تیر ۱

کابوس






خسته از بارووون ِ بی موقع
پناه برد به زیر ِ سایه ی ساختمان های بلند
شب در خواب
از دست بلندی ِ‌ساختمان ها پناه برد
به زیر ِ‌بارووون.






شنبه، خرداد ۲۹

اینروزها ی من.








برام مهم نیست
فقط میرم که آمارشون بره بالا
خب الان دیگه برام مهم نیس
حتا حوصله نگا کردن ندارم
حتا حوصله ی خودمو ندارم
و
و مخصوصن تو ،
تو!
حوصلتو ندارم.
باس یه مدت بزارمت کنار
اگه برم یه جایی دوور از اینجا عالی میشه.
حتا اگه چن روز باشه.
بش نیاز دارم.
به تو نه!
به سفر.
به آرامش.
به هوار هوار هوار ، داد زدن.
به پرواز کردن.
به جغد شدن و هوهوهو کردن.
به جغد شدن.
برام مهم نیس.
برام مهمه که تو ِ دزد و نبینم
اما برام مهم نیس که تو رو ببینم یا نبینم.
فقط کلماتن که تکرار میشن
همش عین ِ همه.
و ما برای هم وقت نداریم
و ما کمتر برای هم وقت داریم.
کمتر از همیشه.
و قبل.
خب فرزن که برام مهم نباشه
که چی؟
که من چی ام؟
همینم که هستم
یه آدمی که نیاز به مسافرت داره.
زیاد
خیلی زیاد.
همین.
و برام فقط اونقدر مهمه که آمارشو ببرم بالا.
همین.
همین.
همین.
همین.





واقعن همین.











چهارشنبه، خرداد ۲۶

سکوت





و ماند برای تنهایی هاش.




دوشنبه، خرداد ۲۴

4 نقطه







و گاهی بهانه ی دلتنگی ....







روی پله ها - در حال ِ‌کفش بستن







معمولن
حقیقت
کلیشه ای است.






شنبه، خرداد ۲۲

اونروز داشتم مینوشتم ،‌وسطش خاموش کرد ، همیناش تو دِرَفت هام مونده بود...




یه رود گنده هس که دارم بش میرسم
دارم از مرز خسته گی میگذرم
دارم به اوج ِ یو بودن
در یه دنیای مادی
پر از تلخی ه اوهام
می رسم به پروانه ها
همیشه با من میمونه این احساس ِ‌سردرد آور
من
تک
درخت
گنده ی
دلهره آور
در دنیا را
در بهار
در حال ِ‌خزان شدن
در جوی آبی دیدم
که از رود ِ کنار ِ پنجره میگذشت
و نان ِ‌تهوع آوره صبح های بیکس
مریم های زرد از زنبق دیدن
مردار های لال و کر و کور
بلی پر از حوا و حوس
در شهامت دست ها و بی قراری ِ‌انگشتانی که
از خاک بر می آیند
تا کلمه شوند بروی ذهن ِ‌تو


...




پنجشنبه، خرداد ۲۰

جمعه، خرداد ۱۴

ملاحظات







هشدار!

اثری که شما بر زندگی می گذارید ،
از آن چیزی که فکر میکنید بیشتر است.





یکشنبه، خرداد ۹

chiZ shaBhe zendegi

asemooon vaghean ba vojode in hame
doood o in hame nooor
to in shahr ke hame azash minalan
por e az setare
faghat age Bshtar az yek sanie
be balaye saret negah koni.
faghat Bshtar az yek sanie
ke to e in shahr hokme mahal o dare.

hooooh....

bayad ba sharayet sukht.
che mishe kard
hame ye rozi barashon pish miad ke mohtaje kampiutere baghye beshan
ke daste bar qaza farsi ham nadare.

دوشنبه، خرداد ۳

یانیس ریتسوس





برش سرخی از هندوانه در بشقاب
کتابی که امانت داده ای به من زیباست
هوای گفتن شعری دارم
در آن،تنها پرندگان سخن خواهند گفت.



حالا تازه میفهمند که شعن مقنن از آن بالاتر است که به قانون عمل کند ...







امروز جدن با باور هام بازی شد.

یه پلیس راهنمایی و رانندگی از چراغ قرمز رد شد
در حالی که کلی ماشین داش می اومد.





*عنوان :دهخدا ، کتاب ادبات اول دبیرستان ،صفحه ی 133




پنجشنبه، اردیبهشت ۳۰

شما خانم...






اولاش تو در مورد ِ‌منم به اندازه ی بقیه نظر میدادی
اما بعد که تو چشام خوندی برام مهمی
که حرفات تو گوشم میپیچه
که شبا برام لالایی میخونی
دهنت و بستی
فقط گاهی
کم و مختصر


اینجور آدمی هسی.





سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۱

39

ِ



ژانر :

این دخترا که فک میکنن
هرچی بیشتر بشون تیکه بندازن
لباسشون خوشگل تره.






دوشنبه، اردیبهشت ۲۰

38





فقط غمگینی ِ‌ساده ی کودکاس
که قابل ِ‌درکه.




یکشنبه، اردیبهشت ۱۹

37






نگاه ِ‌ما افتاد از روی دیوار.





پ.ن:نمیتونم قیافه تو یادم بره
اون دستای به میله گرفته اتو.
یا قیافه ی پر موی پیر شده تو.






جمعه، اردیبهشت ۱۷

36




بابام هر فرصتی گیر می آره میخونه ،
انگار دچارش شده.


: آینه ای در برابر آینه ات میگذارم
تا از تو ابدیتی بسازم



و همیشه ام پش بندش میگه
اینو برا آیدا گفته.






دوست ِ‌جدید ِ عزیز




انقدر محکم تو دستام گرفته بودمش
که تمام ِ‌چوبا ی دورش داش می کند
عزیزم
نه که نباشه
اما این مغز میگه که کاره من نیس
میگه دوربین و من خراب نکردم
و عینک
یعنی دروغ میگه؟

خیلی دوسِت دارم
انقدر که الان دلم تنگ شده برات
میدونم که شاید تو یادت بره
که دوستیمونو بردیم زیر ِ‌درخت چال کردیم
و شاید اون تیکه چوبو گم کنی
و شاید منم گمش کنم
منم یادم بره
اما ، بیا به هم قول بدیم
که یادمون نره

تو گذاشتی من دمت بشم چون آدم هایی که قبلن باهات دوس بودن
الان گذشته شونو فراموش کردن
و می خوان که جدید باشن




پ.ن : نمیدونم چرا اما به آدمای غمگین ارادت خاصی دارم.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۶

...





فقط عطر ه چهار نفر و میتونم
تشخیص بدم.
که از سه تاشون متنفرم.




سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴

34





تنهایی یعنی

هیچ زانویی برای سر گذاشتن و گریستن نداشته باشی.




دوشنبه، اردیبهشت ۱۳

33





بعد از مدتها
بعد از مدتها فرار،
بلاخره به زندان افتادم.
پس از اقامه ی عشق.












شنبه، اردیبهشت ۱۱

32







تو هم یکی از دیگران.






جمعه، اردیبهشت ۱۰

31








مرگ ، همیشه پر از شایعه است.







پ.ن : البت که همه چی نسبی ه.


سه‌شنبه، اردیبهشت ۷

30







شما عاشقه سایه ی ابرا که می افتن
رو کوه ا ،‌نیستین؟؟
جدن نیستین؟






شنبه، اردیبهشت ۴

29





تو
- شاید خودت ندونی-
تمام ِ‌آرامش منی.


- و تمام ِ‌ناآرامی هام -

کی میدونه ،
شاید اصن تو خود منی؟






چهارشنبه، اردیبهشت ۱

28






اگه مُرده باشی ،
من دیگه اون راز ِ‌مهم و
به کی باید بگم؟
کسی میمونه که براش مهم باشه؟
میشه لطفن نمرده باشی؟
للللللللططططططططططف ننننننننننن.











سه‌شنبه، فروردین ۳۱

27







اینجوری بود که شدی قصه ی شبهای
تنهایی های من
زیر ِ‌لحاف ِ‌گرم لایکو.








یکشنبه، فروردین ۲۹

26







در دل میگوید : به جستجوی من تا کجا خواهی آمد؟


هوار میزنم : تا آخر ِ‌دنیا ،‌ حتا!







جمعه، فروردین ۲۷

25







اون وقتا که بچه تر بودم
براش تو بودم
حالا شدم شما.
این اصن منصفانه نیست.
معمولن برعکسشه!؟!







چهارشنبه، فروردین ۲۵

24





هیچ وقت یادم نمیره
اونوقتا امیدم برا زندگی بزرگ شدن بود
که چی؟
که به تو نزدیک تر شم.
حالا هم همینطور شده،
امیدم به گذشت ِ‌زمانه
تا به تو نزدیک تر شم.

اما اگه اینبار هم نشه،



خیلی بد میشه!
خیلی




پ.ن: تو های متفاوت با مضمون ِ‌او.






هوا را چنگ میزنم.
دردم را در لای آخرین شکاف های ممکن برای زندگی میریزم.
خودم را جا میدهم در جرز ِ‌ دنیا.
امید ها را میمکم.
لحظه ها را میبلعم.
شادی ها را هوا میکنم.



ولی باز ته قلبم میدونم مرگ بهتره.





دوشنبه، فروردین ۲۳

دیشب





هیچ پرنده ای یادش نمی مونه که
کی آزادش کرده
از قفس.
تو هم یکی از اونا.




جمعه، فروردین ۲۰

بند ِ بیست و یکم - دیروز






تنها احساس نمی کردم ،
واقعن داشتم تو اون لحظه حَل می شدم.
من داشتم تو لذت حل می شدم.





چهارشنبه، فروردین ۱۸

امروز






کادو خریدن برا آدمای ِ‌دیگه رو
خیلی بیشتر از کادو گرفتن از آدما دوست میدارم.
امروز دچار ِ‌این ابر لذت شدم.







سه‌شنبه، فروردین ۱۷

فک کن یه درصد










وقتی که داری به من نگا نمیکنی،
نگات قشنگ تره.
وقتی داری به یه فضای خالی ِ‌روبروت نگا میکنی و فقط فکر میکنی.
میدونی این موقع ها دیگه اون حس ِ‌اسارتو
که وقتی منو میبینی
تو چشات نیس
دیگه اون ترحم ِ‌اولین بار دیدنت هم نیس تو چشات.
پاکن.
پاک ِ پاک.
نگات یه ظرافت ِ خاصی داره.
یه چنگ انداختن ِ‌خاصی تو لحظه هام
عین ِ‌رود که می شوره میبره گل و لای و.
با اینکه ازت دلخورم اما امروز خیلی تهی تر شدم.
نگات آرومم کرد که حداقل وقتی نمیبینیم
هنوز آرامش بخشی.

کاش هنوز اگه بت میگفتم اجازه هس بغلت کنم با گیجی سر تکون میدادی که آره

اونوق دوباره من با خوشحالی تمام ِ‌روزم از تو پر میشد.

بوی تلخی گرفته زندگیم
و تو میتونی با یه نگاه ِ‌بی قیدت منو آرومم کنی
و چرا نمیکنی؟

میدونی این از شانس ِ‌من بود امروز.

و نمیدونم که واقعن تعجب کردی
یعنی تو نگات دیدمش
یا اینم تخیل ِ‌ذهن ِ‌بیمارِ منه؟

کاش این یهویی بودن خوشحالت کرده باشه.


یادم نیس اون وق داشتم لبخند میزدم؟
خدا کنه که زده باشم
کی میتونه در مقابل ِ نافذی ِ‌نگات لبخند و فراموش نکرده باشه؟





کاش تو هم لبخند میزدی.

خیلی قشنگن لبخندات.

واقعن و حقیقتن.






شانسی بود که تو اتوبوسو نگا کردم.








دوشنبه، فروردین ۱۶







آدم فقط چیزی رو به یاد می آره
که از یاد برده باشه.





یکشنبه، فروردین ۱۵







منتظرتم
لطفن زود تر بیا.






پایان ِ‌وجود داشتن




وقتی آخرین آدم ِ‌مقدس ِ‌تو زندگیت و هم
از دست میدی...
فقط حال ِ گریه داری.






جمعه، فروردین ۱۳

مامان بزرگم






هر روز صبح که پا میشه
داره فک میکنه
چنتا دیگه اَ‌ دوستاش مردن اَ دیشب تا حالا.
دس ِ‌خودشم نیس.




پنجشنبه، فروردین ۱۲

نمی دونم باورتون می شه یا نه.









یه دکتری هس هر دوایی که داروخونه بهش میگه
تاریخ انقضاش داره سر میرسه
بدونه اینکه حتا ربطی به مریضیت داشته باشه برات مینویسه!








امشب - ماه





: ماه داره می افته!
:جدی ، چرا انقد اومده پایین؟




سه‌شنبه، فروردین ۱۰






و آنگاه که اعتمادم متزلزل شد
تو برایم مردی.






دوشنبه، فروردین ۹

شما ها!





نمیدونم چرا هیچ کدومتون نمی فهمین
نباس همون دلخوشی ها لذت ها یکوچیکه آدمو
ازش بگیرین
نمی فهمین ممکنه طرف بمیره؟


حرف زدن و غذا خوردن ِ‌خودمو میگم.



ِِژانر






این آدما که وقتی یکی رو نمیفهمن
و درک نمی کنن
بش میگن احمق.




شنبه، فروردین ۷

ماضی نقلی





من تو این دنیا نیسم ، اصن ،



یا سقط ام کنید
یا بدنیا ام بیاورید.




جمعه، فروردین ۶





تو مرا بزرگ کردی،



حتا اگه خودتم ندونی.




چهارشنبه، فروردین ۴






دوباره چشه راسم
بیخودی
داره اشک میریزه.




یکشنبه، فروردین ۱

بند ِ‌ششم







من از همه ی آدم ها گریخته ام و به تو پناه آورده ام
مرا رها میکنی؟





ببین پسر ِ‌خوب





یه سری حرفا هس با اینکه درسه نباس زد

آدم با آدم فرق می کنه




در خلاء موندن





همیشه موثرترین آدم ها گمنام ترین آدم ها هستند.




من آدم حسودی نیسم
یا حد ا قل نبودم اما جدن داره اعصابم خورد می شه.




این دومین بار بود که با تمام ِ‌وجو د
خواسم بات درد و دل کنم
و هزارمین با او.




شنبه، اسفند ۲۹

عیدمون مبارک!




یهو موندم که ٬
پارسالم بش تبریک گفتم؟




پ.ن : اسمش حسودی ِ‌این؟
کاش نبود.
چون داره اذیتم می کنه.







جمعه، اسفند ۲۸

بند ِ‌دوم




این جام ِ‌حسرت پُر به کجا برم ،
به هرجا روم پیشانی سوخته ، پیشانی سوخته است.




پنجشنبه، اسفند ۲۷

بند ِ‌اول






خیلی بده وقتی به یکی نیاز داری بش چنگ بزنی
بعد وقتی دیگه نیاز نداری ،
تفش کنی بیرون.






سه‌شنبه، اسفند ۲۵

بند ِِ آخر ِ‌دومین درخت





نه می توانم به یاد بسپارم
نه می توانم از یاد ببرم.





یاد بود




زندگی قارقار ِ‌کلاغی ست
که هر از چند گهی
با نگاهی خیره
صابون می دزدد.




دوشنبه، اسفند ۲۴

فقط خوب ها




خاطرات و تو مغزم میشمارم،
به توو که میرسم ...
رد میشم.





یکشنبه، اسفند ۲۳

بند ِ‌نود و هفتم






و از خود می پرسم :
آیا بالا خواهم آمد؟





بند ِ‌نود و ششم







بس عبث بود.
-است-






شنبه، اسفند ۲۲

:شما دو تا مثکه روراس نیسین؟!؟ - بند ِ‌گیجی









دلم می خواس سرش فریاد کنم:

تا حالا شده به خاطره یکی که نبودنش زودتر
از بودن تو ه ،‌انقد گریه کنی که چشات بزنه بیروون؟
به خاطره یه آدم واقعی؟
نه حسین و علی و آدم که معلوم نیس بودن یا نه!


بعد پاشم اَ کلاس برم بیرون
پشت سرم درو بکوبم و برم.

اگه ترسو نبودم و اینکارا رو می کردم
اونوق کاملن بات روراست می بودم.







تو آیینه







-من آدم صادقی ام
معمولن هر چی اَ فکرم میگذره رو می گم

: به این نمیگن صداقت ،
می گن ساده لوحی




ُ


مصداق






انتقام طعم شیرینی داره
که وقتی بره زیر ِ‌زبون
سخته ترکش.







جمعه، اسفند ۲۱

بند ِ‌نود و دو





: این انگوره .
میوه ی سودا گری.






تا کی بشه من یه سوال داشته باشم.






انقد که تو به سوالام جواب ندادی
همشون از دم مردن.





بند ِ‌نود م





از آدم های پریشان کننده بپرهیز.




سه‌شنبه، اسفند ۱۸

دیروز





عالی بود.
پسره یه پارچه با سنجاق قفلی زده بود به کیفش :
happy international woman day

کلی ذوق کردم.




یکشنبه، اسفند ۱۶

خوش شانسی






قضیه اینه که :

فک کن یه درصد ...

- چند ثانیه بعد-

آآآآآآآآ...
حقیقت پیدا میکند.






تا حالا کسی بت گفته بود که چقد بی انصافی؟





بده یه سری آدم
دونسته یا ندونسته
تنها مکانهای امن ِ‌تو رو
نابود کنن





شنبه، اسفند ۱۵








سرو...








دوس داشتم امشب یه آشنا تو خیابون ببینم و بش لبخند بزنم و او هم.






دلممی خواد ،
دستمو بگیری ببیری رو تپه ،
نه کوه می خوام نه صحرا
تپه کافیه.

بعد رو پشتامون بخوابیم،
تو دونه دونه ستاره هارو نشونم بدی
و من حز کنم از این همه داستان که میسازی برام.
داستانت که تموم شد من خودموو بزنم به خواب
بیدارم کنی و بگی
: اشکال نداره میری خونه می خوابی

تو ماشین برام آهنگ ه آروم بزاری
من واقعنی خوابم ببره

بعد وقتی رسیدیم دم ِ‌خونه،
دستمو بگیری که نکنه یه وقت تو خواب و بیداری بیفتم

4 طبقه بریم بالا
بعد من بگم خیلی خوش گذشت
بیام و تا صبح به سقف ِ خطخطی ِ‌اتاقم نگا کنم
و سعی کنم لحظاتی رو که خوردم
-بلعیدم-
به خاطر بسپارم.


خیلی دوس دارم.






اینو می دونم که من نمی تونم





خیلی بده آدم نسبت به همه چی بی تفاوت باشه
بو ها ، رنگا ، صدا ها و حتا کوها.

به نظرم.



بند ِ‌هشتاد و سوم





رازشو فمیدم
زمان ِ زود گذر.



چهارشنبه، اسفند ۱۲

قدم زدن در خیابان برای پیدا کردن یه کتاب،هوووه.





ینی دلم می خواد خفه ات کنم.
فقط یه مغازه داشت که اونم یادش نبود کجا گذاشته.

اولش لبخند میزدم که مرسی ،
اما آخراش دیگه مثه گاو می اومدم بیرون.

اگه کتاب فروشی ها ی انقلاب اَ خیابون دانشگاه باشه
تا میدوون ، من همه رو گشتم.




سه‌شنبه، اسفند ۱۱

روزگار ِ من




نمیدونم چرا هیچ کدوم ا کارایی رو که می خوام نمی کنم
هیچ کدوم ا قولامو عمل نمی کنم.

و فقط عذاب وجدان می گیرم.
همین.


دوشنبه، اسفند ۱۰

بلیز ِ سبز






همینجوری چون چیزه دیگه ای دم ِ دسم نبود پوشیدم.
بم گف اگه تو روشنگر بودی ،
می نداختنت بیرون.




پس چرا هرروز دوووور تر میشی؟






مثه گهواره ی نیوتونی ،
هی تو میری ، من می مونم .
هی من می رم تو میمونی.

کاش گمت نکنم تا شاید جر بزنم
که یا تو نری
یا من بمونم




کاش بشه



یکشنبه، اسفند ۹

بند ِ هفتاد و هشت





همه هی همه ی حرفاشونو قبلن زدن ،
همه هی هیچ حرفه تازه ای ندارن.

هر چی من سکوت می کنم ،
هی هیچکی هیچی نمیگه،
به اجبار ادامه می دم.





امروز







اصن تریپه این نبود که خوب باس رعایت کنیم
کاملن تریپه این بود که خوب باس بسوزیم و بسازیم







شنبه، اسفند ۸

بند ِ سر سپردگی










کلم ها را از خاک در آر
بوی گند گرفته اند













جمعه، اسفند ۷

میگه :





میگه :
زمستون اَگرِسیوه
پاییز دپرسیوه

دلیله خوبیه برام،
تکرارش می کنم.



چهارشنبه، اسفند ۵

عدالت...هه...هه...






تو به چیزی که می خوای نمیرسی
یکی دیگه به همون چیز ،
با اینکه نمی خواد می رسه.






اونروز








درسه اولیش نیفتاد کف ِ دسم، اما
من اولین کسی بودم که اولیشو دید ،
مطمئنم ،
-آخه همه سرا پایین بود-

میشه به من تا 40 روز نگا کنی؟
من بش نیاز دارم.
خیلی.

یکشنبه، اسفند ۲

هر چیزی یه بهایی داره







بهترین جنبه ی رک بودن اینه که
اون یارو می فهمه درست

بدترینش ناراحتیه




شنبه، اسفند ۱

کفش ِ‌من






آب که نباید بیاد توش می آد،
آب که باید از توش بره بیرون نمیره!






جمعه، بهمن ۳۰

آقاه آواز خوان رو ی موتور





روشن دلی بود آ.






بند ِ‌شصت و هشتم







مخصوصا با اون شال قرمزه









بند ِ شصت و هشت







باس تلاش کرد که به پای تو رسید ،
نمیشه اینو نادیده گرف.
اما تو ،
باس بی فکر بشی تا بتونی زندگی کنی.
باس رها باشی.






پنجشنبه، بهمن ۲۹

بند ِ‌شصت و هفت






با اینکه آدم ِ‌کاملی ِ‌،
اما ترسو ه ،
نه ترس ولی یه جور خودداری ،
یه چیزی که اگه نداشت ،
بی شک - به نظرم - بی نقص بود .





چهارشنبه، بهمن ۲۸

یاد بود



لعنت به آدم بودن



بند ِ‌شصت و پنج ُ م







آخرش هم کامل نشد حرف هام.
نمی گم نمیشه،
اما سخته ،
می گم که بدونی ،
سنگ ِ صبور ه کسی بودن ،
- تنها -
سخته عزیزم،
سخت.






سه‌شنبه، بهمن ۲۷

از ته ِ‌عمق ِ‌دلکم






لعنت به تو،
چرا همه جز تو نا کامل ان؟




لبخند می زنم






به خودم گفتم :
نمی خوام این یکی رو از خودم دور کنم


پس باش درد و دل نمی کنم
فقط از دوور ، لبخند.





بند ِ شصت و دو





چه حس ِ تمیزییه این
دوس داشته شدن




امروزانه






به جانِ خودم نمی خواسم ناراحتت کنم
به جان ِ خودم فقط خواسم به هوای 20 روز دوووری
یه حالی بپرسم
آخ نمیدونی چقد ناراحت شدم وقتی فمیدم
واقعن خیلی،
انقد که داش گریم می گرف ،
لا اقل یه چیزی می گفتی ،
یه فشی یه خفه شویی یه چیزی
اون جور راحت تر بودم.
رها تر بودم.
راسی می دونی لبخند بال می ده برا پرواز؟
همون جور که ماه فرصت برا رسیدن

خداییش جدی ببخشید
نمیدونسم،
شرمنده ی همه ی لوطی هام هسیم.
لوطیگری کن نبین،
نباس کور باشی ، باس تنها ببخشی!







دوشنبه، بهمن ۲۶

بند ِ شصت





چه می شه کرد جز زندگی؟


و تنها همین.



دیشب




دیشب جدی احساس می کردم ،
دلم لک زده برا پرواز ،
می خواسم بپرم ،
بعد یادم افتاد که بال ندارم ،
پنجره رو بسم نشسم سر ِ جام.





یکشنبه، بهمن ۲۵

کودک








وقتی لذت ِ‌راه رفتن و تجربه کنه ،
دیگه سخته براش تو قید و بند ِ
پدر و مادر و بغلشون باشه!











بلیز ِ پلیس ِ اسب ِ چوبی سوار






مهم اینه که من دوست دارم نه اینکه
قدیمی شدی یا کهنه ،
تا وقتی دوست بدارم ازت استفاده می کنم.





شنبه، بهمن ۲۴

دل قوی دار چراغ ها بزودی خاموش می شن






کندم دلو و انداختم تو فرات ،
بلکه آب ش که قویه ،
بیاد و بر داره ببره ،
این لا مصب و.





بند ِ پنجاه و پنج






نمی دونم چطور می تونی اینجور باشی ،
مضحک و احمق






افتاده تو دستم بد جور - بخار ِ‌شیشه



اندر لطایف دختر عمو






:اصن اهل ِ‌فرحزاد و این حرفا نیس
از ایناس که آبو با چنگال می خوره







پنجشنبه، بهمن ۲۲

امروز







مثه تو هوای سرد قدم زدن ِ‌امروز
مثله اون وقتی ِ‌که تو حموم هی اون خاطره خیلی قدیمیا می پیچه تو مغزم
امروز انگار هی می خواد بگه :
هی یارو یادت هس که !نه؟


و من مدام در پاسخ سر تکان می دهم
چشمانم را می بندم
و به یاد می آورم





بند ِ ‌پنجاه و یکم







آدم های بزرگ هم می تونن
گاهی از کوچیکا یه چیزایی یاد بگیرن







بند ِ ماندگی





مثه بادبادک
آزاد ورها






سه‌شنبه، بهمن ۲۰

دو آدم جدا از هم




دوتا چیز ،
اول :

آدما سعی می کنن گذشتشونو جبران کنند
بی اینکه بدونن همیشه یه جایی از ذهن هسش


دو:چرا نمی فهمه اون که ادعای خوندن حالات چهره - ها - رو داره؟




دوشنبه، بهمن ۱۹

بند ِ‌چهل و هشت






هوا سرد بود ،
این سر آغاز قصه بود.


برف بارید
زمین یخ شد
پیرمرد زمین خورد و پایش شکست


به خانه ی سالمندان رفت
و دیگر باز نگشت.







شنبه، بهمن ۱۷

امروز






امروز به طور ِ جدی به این نتیجه رسیدم،
که اگه از نهایت فقر مجبور شم دزدی کنم ،
هیچ وقت گدایی نمیکنم.






بند ِ چهل و شیش






میلرزم ،

محکم تر می گیردم.








جمعه، بهمن ۱۶

چند شخصیتی





چقد حساشون با هم فرق می کنن.
چقد این با اون و حتا اون یکی فرق میکنن
-وجودشون -
و هرروز بیشتر...




پ.ن: هر دو شون.





بند ِ چهل و سوم






می پرهیزی
تا هیچ آلایشی نباشد







پنجشنبه، بهمن ۱۵

یه پرده احساس






هر آدمی وقتی یه کار ِ خاصی میکنه ،
احساس ِ خوشگل بودن میکنه ،

من وقتی ژاکت ه قهوه ای ِ مامانم و می پوشم.






بند ِ‌چهل و دوم






سیگارش و پرت می کنه تو خیابون ،
خاموشش می کنم.







آخِــــــی...




یه جورایی دلم سوخ براش
میگف از 8 سالگی اجازه ی دَویدن نداشته!
چون تو خوانواده ی مذهبی زندگی می کرده.
چون محکوم به زندگی کردن در یه خوانواده ی مذهبی بوده !



چهارشنبه، بهمن ۱۴

بند ِ چهل






همه چیز به طور عجیبی در تاخیره.






سه‌شنبه، بهمن ۱۳

حقیقت




کم کم قیافه ات داره تو ذهنم عوض می شه ،
صداتو هم باید زور بزنم تا یادم بیاد ،
فقط من موندم و یه مشت فکر که اونام نصفه نیمه یادم می آد.
پس فقط می مونه من و یه اجبار برا دوس داشتن.

یه وقتایی اما بدرد می خوره ،
وقتای تنهایی.
وقتایی که تنهایی -م-.






دوشنبه، بهمن ۱۲

یاد بود




انگار اون روزا یه روزایی بوده مثله بهشت
و الان من و انداختن بیرون از اون بهشت.

خاطره ی آخرینش درست یاد م نیست.




واقعن دلم می خواد





دلم می خواد بشینم ،
تمام ِ کتابام و که تا حالا نخوندم ،
از اون خوب خوبه
تا اون چرته
بخونم ،

نه خسته شم از خوندن
نه گشنم شه
نه درس داشته باشم
نه یکی هی بیاد تو اتقم
نه کسی اینجا باشه


خیلی خوب می شه اگه بشه




تو





دارم فک می کنم ،
آیا تو هم ،
به همون اندازه ی من ،
از دوست بودن با من لذت می بری؟


و بارقه گفت : آیا او مارا تنها خواهد گذاشت؟





زخم کهنه




زمان بهترین مرهم ه
برای بدترین درد ها
- خاطرات-





یکشنبه، بهمن ۱۱

...




یادش رفت یه
"
ما هم همینطور
"
بزاره آخرشه ،
تا درسته درست شه.




گریه ام رو خوردم تا تو فک نکنی ضعیفم ، بدتر شد.







امروز ...
گند خورد ه است به وجودم ...

ظاهرم هم فقط در کنار توست که آرام است

چرا نمی خواهی بفهمی ؟

لعنتی ؟


: معلومه با هر حرفی انگار تو خودش می جنگه ، اما ظاهرش و آروم میکنه.

نگو که بخاطره اون اشکه نبود.





شنبه، بهمن ۱۰

بند ِ سی و یکم





من عرق میریزم
تو لبخند میزنی
ما هردو در یک فکریم ،
من به اشتباهاتم فک می کنم
تو به اشتباهاتم فکر می کنی.





تعجب





پام یکم لرزید ،
زدش صفه ی بعد




جمعه، بهمن ۹

اولین برف





برف ...
برف ...
برف ...



: هورا ، زمین خشکه ،
لابد می شینه کلی.






پنجشنبه، بهمن ۸

بند ِ خستگی






این قضیه یه اشکالی داره ، فقط یکی ،
وقتی یه اتفاق غیر منتنظره و خوب می افته
نمی دونم از کی باید تشکر کنم.




سه‌شنبه، بهمن ۶

امروز





امروز ، در تمام روز ،
دو چیز منو آزار می داد.

البته منظوری نداشتم ،
ولی ...



...





دلم کلی بوی کلر می خواد،
کلی ،‌زیاد ،
زیاد ِ‌زیاد.







آسمون امشب





ابر ها انقدر اومدن پایین
که رسیدن به کف زمین



پ.ن : با اولین نگا به آسمون
می بی نیِ شون.



دوشنبه، بهمن ۵

جدی وقتی که خوابم می آد ، نباید هیچ کاری کنم جز خواب ، مخصوصن حموم رفتن.





به دو تا چیز تو حموم داشتم فک می کردم.
اولیش که به خودم گفتم : حواست باشه ،
یادت نره ها ! یادم رفت.
دومیش در مورده ساکت بودن ه سنگ ه پا بود ،
که مثله بقیه انقدر شلوغ نمیکنه و می ذاره درد و دل کنم براش.
یکمی هم از آدما فک کردم
یک کمی هم از شناختن
نمی دونم ، همینا بود فک کنم.

فقط اون اولیه که مهم بود یادم نیست.
اَه به این لعنتی.


نکنه راجع به لعنتی بود؟






مطابق با عرف جامعه...





هم خودمو تحریم کردم ،
هم اون و.
اونو از آزار دیدن
من و از اذیت کردن.





بند ِ بیست و یکم





نمی تونم قبول کنم ،
یک شنبه ، سه شنبه ها
تناهیی آغشته به صدای فکرم
به تظاهر و دوری از من
تبدیل بشه.


این برا این بود که یادم بمونه ،
بل یه فکری کنم براش.






یکشنبه، بهمن ۴

تا دو ماه دیگر





وقتی دیدمش ، مطمئن بودم ،
یا حداقل یه کمی بعد مطمئن شدم.

که اولین کار ه آخرم دیدنه تو ه.






اینو اگه نگم دق می کنم ، حتما






:‌ اون داره مزبوحانه از ت دفاع می کنه.


دلم می خواست می گفتم : من هم ،
اما تنها چیزی که گفتم یه آره
از عمق گلوم با عمق غمم بود.


از اون وقت تا حالا ناخود آگاه ،
یه عذاب وجدان تو کارام هست.



پ.ن : مزبوحانه = خودکشانه
( مرجع، همون آدمه )







شنبه، بهمن ۳

بی عنوان





جدیدن کلی ذوقش میکنم ،
- ذوقم می کنه -
با اینکه می دونم خودمم
که دارم زیاآدی بزرگش می کنم.






پ.ن : امروز دوباره یاد ه یه سوتی بزرگ افتادم ،
لبخند ه تلخ ،
عرق ه سرد.




باز نشسته ها در اتوبوس




- می گیم نماز خونه نمی خوایم ،
حق و حقوق ه شما رو بدن ،
شما تو خونتون نمازتونو هم می خونین.



جمعه، بهمن ۲

یاد آوری می کنم که قول داده ام ، هرچند عمل نمیکنم




نه ! شاید ... روزی ... فردا




بند ِ هفدهم





لذتی که در انتقام است

در بخشش نیست.




پنجشنبه، بهمن ۱

خیلی خوش گذشت ، که اذیتت کردم.





گفت : می ذارم وقتی دلم خیلی براش تنگ شد .

لبخند زدم .



داشتم زمزمه میکردم - تو دلم - ایوان ه مدائن رو.




چهارشنبه، دی ۳۰

اونوقته که کارات درسته درست میشه


فک کن بهت میگن دو ماه بیشتر زنده نیستی.
چی کار می کنی؟

hpjlhgk il,k ;hvhdd ;i ildai Hvc,a, nhajd hlh v,j kldani.


بند ِچهاردهم



من محبتمردم و تو فشار دستشون میبینم ؛

دستو فشار بده ،
من به محبتت نیاز دارم.


بند ِ سیزدهم

رو میزم نوشتم :

و صدای بال پروانه ها ،
گوش ها را کر کرد.


سه‌شنبه، دی ۲۹

اگه سرتو بگیری بالا و راه بری



یه نگاه به من کرد ،
یه نگاه به زمین.
یا داشت می خندید
یا شرمنده شده بود.


دوشنبه، دی ۲۸

روزی که شبش ماه کامل باشد



زنده شدن تو ،
طبق ه یه قانون و مقرراتی ه ،
تو می دونی کی مردی ،
چرا مردی ،
و کی باز میگردی.


من ،
حتا نمی دانم اصلن مرده ام یا نه ،
و اگر هم من ... شاید ...
بهتر باشد بشود ،هر چه باید بشود.


امروز - همین الان



خدا وکیلی حال می ده
حموم رفتن با یه سطل آب سرد



یکشنبه، دی ۲۷

بلاخره گفتم



وقتی که حرفی رو که به یکی زدی از دهنش می شنوی
یه احساس عجیبی بت می گه :
اون حسابی شیر فهم شده
شاید همین احساس که ژی از چند روز لبخند میاره به لبم.

بلاخره فهمیده است.


بند هشتم



قبلن ها با تو مثله اسلام رفتار می کردم ؛
روزی 5 مرتبه سجده ات می کردم
تحمل می کردی
الان با تو مثله مسیحیت رفتار می کنم ؛
هر یکشنبه یه ادای احترامی
ازم متنفری

نمی دونم وقتی مثله بی خدا ها بشم
- هیچ گاه -
چه کار خواهی کرد.


پنجشنبه، دی ۲۴

بند ِ هفتم



من مال ِ یه هفته پیشم
تو مال ِ دو سال پیشی
اون مال ِ جنگ ِ جهانی ِ اول ه
اون یکی مال ِ بیگ بنگ ه
اما اون یکی ه ، همون که اونجاست ،
هنوز نیست مال ِ هیچ زمانی

پ.ن :امروزهم که مالِ هیچ کس نیست.مسلمن

امشب - نهایت ِ آدم بودن



ترسم جلو چشام بود
و اشک و هق هق بی اختیار می آمد پایین.

بعد از یکی دو ساعت و چند نفس عمیق ؛
دیگه خیلی ازش نمی ترسم.


چهارشنبه، دی ۲۳

بند ِ ششم



از حضورم آگاه ه.
از موج تنفری که دارم نسبت بهش می فهمه.
بو می کشه یه جورایی.
و ه رجا من می روم نمی آد.
من ادای تنفر و در می آرم اما او واقعا متنفره.


چه می شه کرد



باید فکر کنم ببینم چه احساسی دارم.
واقعا نمی دونم دلم می خواد یا نمی خواد،
احتمالا یه چیزی ه بیینش
باید فکر کنم ببینم ناراحت می شم یا نه.



بند ِ چهارم



یه آهنگ ِ قدیمی رو که کلی حرف زدی باش
- کلی دوسش داشتی یه زمانی -
رو وقتی دوباره گوش می دی ،
یاد اون شبایی که بی صدا گریه کردی ،
یاد اون شب آ.

لبخند تلخ میزنم.


مرد ِ خسته



مرد خسته بود از اینهمه طفره رفتن

از این همه فکر کردن و به جایی نرسیدن ،

هم خسته بود هم طاقت دوری نداشت؛

از اینکه فکر می کرد می ترسد و طفره می رود از اینکه می خواست بگوید که نمی ترسد

و وقتی از آن گلوی خشک شده اش حرفی می زد به خود افتخار می کرد.


مرد می دانست که هر بار که گلو خشک می شود[ طوری که انگار خبری از مرگ دارد (خودش نه کسی) چه می خواهد بگوید] ،

آری نه همیشه ،گاهی ؛ هرگاه گلو خشک می شد.

مرد خسته بود ،

می خواست داد بزند

جوری که تمام دنیا بشنوند حتا آنها که خبری از او ندارند

که دیگر هرگز کسی نپرسد ، میخواست داد بزند : گذشته ها گذشته.


- مرد - می دانست هنوز بیش از هرکس به او فکر می کند

اما چه می توانست کند جز فریادی تا دیگر کسی در مقابلش زبانی گاز نگیرد ؟



می خواست داد بزند تا مگر دیگر کسی زیر آوار ِ ترحم او را نکشد.



آب دهنشو قورت داد و چشای گرد شده شو آورد سمت پایین و با حالت عذر خواهانه گفت : اُخ یادم نبود ، ببخشید و تو دلش خندید.



پ.ن : مرد می خواست داد بزنه اون دسته گلا برای تو بودنته نه بودنت ، اما از ترس آبرو و اخم ، خموش ماند



.

یکشنبه، دی ۲۰

بند یکم



کدام کلاغ بر کدامین بام

اینگونه در رثا یم می خواند

"فراموشش کن

فراموشش کن "



شنبه، دی ۱۹

کلا - لبخند - خاطرات



لبخند زدم ، از ته ِته ِ قلبم ،
لبخند زد با چشای گشاد شده اش.
یه جورایی مجبوری لبخند زد که به دلم نشست.
تا حالا انقدر خوب کسی اداشو در نیاورده بود.



پ.ن : من مثله تو نیستم ، نمی تونم باشم ،
که وقتی ناراحتم لبخند بزنم تا بقیه خوشحال شن.
نمی تونم جدا.



جمعه، دی ۱۸

بوی گلِ مریم می آمد



دلم مي خواست به بغل بفشرمش و سزشو بگیرم تو بغلم
و با هم تا ابد گریه کنیم،
دلم می خواست سرشو تو بغلم بگیرم تا بتونه تا ابد اشک های مونده تو چشای
سرخ و متورم شدش بیاد بیرون ،
دلم می خواست انقدر باهاش گریه کنم که تموم شه ،
هم من ، هم اون ، هم دنیا ،هم همه چیز ،
تموم ه تموم.
و بعد که دنیا تموم می شد ما هم تموم می شدیم و آنوقت شاید می گذاشتم برود ،
رهایش می کردم تا لبخند بزند.

شاید آنوقت.

بوی گلِ مریم از گلایل ها می آمد


پنجشنبه، دی ۱۷

تو حوض ِ خونه ی ما



خیلی آروم تو آب دست و پا می زنه ،
آروم و یواش.
خیلی آروم مثله یه غریق ،
غرق شده


عجیب انگار در وجود من بود این



در آن مرغزار
می نالد مرغی اندوهگین
گویی به یاد می آورد چیزی را که بهتر بود ،
فراموش می کرد.




NAHROZH



بند ِ خستگی



بغض داره کورم می کنه ،

حرف بغضم را می کند و پرواز می دهد

خاطرات نفسم را بریده