یادش رفت یه
"
ما هم همینطور
"
بزاره آخرشه ،
تا درسته درست شه.
بدون شرح
مرد خسته بود از اینهمه طفره رفتن
از این همه فکر کردن و به جایی نرسیدن ،
هم خسته بود هم طاقت دوری نداشت؛
از اینکه فکر می کرد می ترسد و طفره می رود از اینکه می خواست بگوید که نمی ترسد
و وقتی از آن گلوی خشک شده اش حرفی می زد به خود افتخار می کرد.
مرد می دانست که هر بار که گلو خشک می شود[ طوری که انگار خبری از مرگ دارد (خودش نه کسی) چه می خواهد بگوید] ،
آری نه همیشه ،گاهی ؛ هرگاه گلو خشک می شد.
مرد خسته بود ،
می خواست داد بزند
جوری که تمام دنیا بشنوند حتا آنها که خبری از او ندارند
که دیگر هرگز کسی نپرسد ، میخواست داد بزند : گذشته ها گذشته.
- مرد - می دانست هنوز بیش از هرکس به او فکر می کند
اما چه می توانست کند جز فریادی تا دیگر کسی در مقابلش زبانی گاز نگیرد ؟
می خواست داد بزند تا مگر دیگر کسی زیر آوار ِ ترحم او را نکشد.
آب دهنشو قورت داد و چشای گرد شده شو آورد سمت پایین و با حالت عذر خواهانه گفت : اُخ یادم نبود ، ببخشید و تو دلش خندید.
پ.ن : مرد می خواست داد بزنه اون دسته گلا برای تو بودنته نه بودنت ، اما از ترس آبرو و اخم ، خموش ماند
.