یکشنبه، بهمن ۱۱

...




یادش رفت یه
"
ما هم همینطور
"
بزاره آخرشه ،
تا درسته درست شه.




گریه ام رو خوردم تا تو فک نکنی ضعیفم ، بدتر شد.







امروز ...
گند خورد ه است به وجودم ...

ظاهرم هم فقط در کنار توست که آرام است

چرا نمی خواهی بفهمی ؟

لعنتی ؟


: معلومه با هر حرفی انگار تو خودش می جنگه ، اما ظاهرش و آروم میکنه.

نگو که بخاطره اون اشکه نبود.





شنبه، بهمن ۱۰

بند ِ سی و یکم





من عرق میریزم
تو لبخند میزنی
ما هردو در یک فکریم ،
من به اشتباهاتم فک می کنم
تو به اشتباهاتم فکر می کنی.





تعجب





پام یکم لرزید ،
زدش صفه ی بعد




جمعه، بهمن ۹

اولین برف





برف ...
برف ...
برف ...



: هورا ، زمین خشکه ،
لابد می شینه کلی.






پنجشنبه، بهمن ۸

بند ِ خستگی






این قضیه یه اشکالی داره ، فقط یکی ،
وقتی یه اتفاق غیر منتنظره و خوب می افته
نمی دونم از کی باید تشکر کنم.




سه‌شنبه، بهمن ۶

امروز





امروز ، در تمام روز ،
دو چیز منو آزار می داد.

البته منظوری نداشتم ،
ولی ...



...





دلم کلی بوی کلر می خواد،
کلی ،‌زیاد ،
زیاد ِ‌زیاد.







آسمون امشب





ابر ها انقدر اومدن پایین
که رسیدن به کف زمین



پ.ن : با اولین نگا به آسمون
می بی نیِ شون.



دوشنبه، بهمن ۵

جدی وقتی که خوابم می آد ، نباید هیچ کاری کنم جز خواب ، مخصوصن حموم رفتن.





به دو تا چیز تو حموم داشتم فک می کردم.
اولیش که به خودم گفتم : حواست باشه ،
یادت نره ها ! یادم رفت.
دومیش در مورده ساکت بودن ه سنگ ه پا بود ،
که مثله بقیه انقدر شلوغ نمیکنه و می ذاره درد و دل کنم براش.
یکمی هم از آدما فک کردم
یک کمی هم از شناختن
نمی دونم ، همینا بود فک کنم.

فقط اون اولیه که مهم بود یادم نیست.
اَه به این لعنتی.


نکنه راجع به لعنتی بود؟






مطابق با عرف جامعه...





هم خودمو تحریم کردم ،
هم اون و.
اونو از آزار دیدن
من و از اذیت کردن.





بند ِ بیست و یکم





نمی تونم قبول کنم ،
یک شنبه ، سه شنبه ها
تناهیی آغشته به صدای فکرم
به تظاهر و دوری از من
تبدیل بشه.


این برا این بود که یادم بمونه ،
بل یه فکری کنم براش.






یکشنبه، بهمن ۴

تا دو ماه دیگر





وقتی دیدمش ، مطمئن بودم ،
یا حداقل یه کمی بعد مطمئن شدم.

که اولین کار ه آخرم دیدنه تو ه.






اینو اگه نگم دق می کنم ، حتما






:‌ اون داره مزبوحانه از ت دفاع می کنه.


دلم می خواست می گفتم : من هم ،
اما تنها چیزی که گفتم یه آره
از عمق گلوم با عمق غمم بود.


از اون وقت تا حالا ناخود آگاه ،
یه عذاب وجدان تو کارام هست.



پ.ن : مزبوحانه = خودکشانه
( مرجع، همون آدمه )







شنبه، بهمن ۳

بی عنوان





جدیدن کلی ذوقش میکنم ،
- ذوقم می کنه -
با اینکه می دونم خودمم
که دارم زیاآدی بزرگش می کنم.






پ.ن : امروز دوباره یاد ه یه سوتی بزرگ افتادم ،
لبخند ه تلخ ،
عرق ه سرد.




باز نشسته ها در اتوبوس




- می گیم نماز خونه نمی خوایم ،
حق و حقوق ه شما رو بدن ،
شما تو خونتون نمازتونو هم می خونین.



جمعه، بهمن ۲

یاد آوری می کنم که قول داده ام ، هرچند عمل نمیکنم




نه ! شاید ... روزی ... فردا




بند ِ هفدهم





لذتی که در انتقام است

در بخشش نیست.




پنجشنبه، بهمن ۱

خیلی خوش گذشت ، که اذیتت کردم.





گفت : می ذارم وقتی دلم خیلی براش تنگ شد .

لبخند زدم .



داشتم زمزمه میکردم - تو دلم - ایوان ه مدائن رو.




چهارشنبه، دی ۳۰

اونوقته که کارات درسته درست میشه


فک کن بهت میگن دو ماه بیشتر زنده نیستی.
چی کار می کنی؟

hpjlhgk il,k ;hvhdd ;i ildai Hvc,a, nhajd hlh v,j kldani.


بند ِچهاردهم



من محبتمردم و تو فشار دستشون میبینم ؛

دستو فشار بده ،
من به محبتت نیاز دارم.


بند ِ سیزدهم

رو میزم نوشتم :

و صدای بال پروانه ها ،
گوش ها را کر کرد.


سه‌شنبه، دی ۲۹

اگه سرتو بگیری بالا و راه بری



یه نگاه به من کرد ،
یه نگاه به زمین.
یا داشت می خندید
یا شرمنده شده بود.


دوشنبه، دی ۲۸

روزی که شبش ماه کامل باشد



زنده شدن تو ،
طبق ه یه قانون و مقرراتی ه ،
تو می دونی کی مردی ،
چرا مردی ،
و کی باز میگردی.


من ،
حتا نمی دانم اصلن مرده ام یا نه ،
و اگر هم من ... شاید ...
بهتر باشد بشود ،هر چه باید بشود.


امروز - همین الان



خدا وکیلی حال می ده
حموم رفتن با یه سطل آب سرد



یکشنبه، دی ۲۷

بلاخره گفتم



وقتی که حرفی رو که به یکی زدی از دهنش می شنوی
یه احساس عجیبی بت می گه :
اون حسابی شیر فهم شده
شاید همین احساس که ژی از چند روز لبخند میاره به لبم.

بلاخره فهمیده است.


بند هشتم



قبلن ها با تو مثله اسلام رفتار می کردم ؛
روزی 5 مرتبه سجده ات می کردم
تحمل می کردی
الان با تو مثله مسیحیت رفتار می کنم ؛
هر یکشنبه یه ادای احترامی
ازم متنفری

نمی دونم وقتی مثله بی خدا ها بشم
- هیچ گاه -
چه کار خواهی کرد.


پنجشنبه، دی ۲۴

بند ِ هفتم



من مال ِ یه هفته پیشم
تو مال ِ دو سال پیشی
اون مال ِ جنگ ِ جهانی ِ اول ه
اون یکی مال ِ بیگ بنگ ه
اما اون یکی ه ، همون که اونجاست ،
هنوز نیست مال ِ هیچ زمانی

پ.ن :امروزهم که مالِ هیچ کس نیست.مسلمن

امشب - نهایت ِ آدم بودن



ترسم جلو چشام بود
و اشک و هق هق بی اختیار می آمد پایین.

بعد از یکی دو ساعت و چند نفس عمیق ؛
دیگه خیلی ازش نمی ترسم.


چهارشنبه، دی ۲۳

بند ِ ششم



از حضورم آگاه ه.
از موج تنفری که دارم نسبت بهش می فهمه.
بو می کشه یه جورایی.
و ه رجا من می روم نمی آد.
من ادای تنفر و در می آرم اما او واقعا متنفره.


چه می شه کرد



باید فکر کنم ببینم چه احساسی دارم.
واقعا نمی دونم دلم می خواد یا نمی خواد،
احتمالا یه چیزی ه بیینش
باید فکر کنم ببینم ناراحت می شم یا نه.



بند ِ چهارم



یه آهنگ ِ قدیمی رو که کلی حرف زدی باش
- کلی دوسش داشتی یه زمانی -
رو وقتی دوباره گوش می دی ،
یاد اون شبایی که بی صدا گریه کردی ،
یاد اون شب آ.

لبخند تلخ میزنم.


مرد ِ خسته



مرد خسته بود از اینهمه طفره رفتن

از این همه فکر کردن و به جایی نرسیدن ،

هم خسته بود هم طاقت دوری نداشت؛

از اینکه فکر می کرد می ترسد و طفره می رود از اینکه می خواست بگوید که نمی ترسد

و وقتی از آن گلوی خشک شده اش حرفی می زد به خود افتخار می کرد.


مرد می دانست که هر بار که گلو خشک می شود[ طوری که انگار خبری از مرگ دارد (خودش نه کسی) چه می خواهد بگوید] ،

آری نه همیشه ،گاهی ؛ هرگاه گلو خشک می شد.

مرد خسته بود ،

می خواست داد بزند

جوری که تمام دنیا بشنوند حتا آنها که خبری از او ندارند

که دیگر هرگز کسی نپرسد ، میخواست داد بزند : گذشته ها گذشته.


- مرد - می دانست هنوز بیش از هرکس به او فکر می کند

اما چه می توانست کند جز فریادی تا دیگر کسی در مقابلش زبانی گاز نگیرد ؟



می خواست داد بزند تا مگر دیگر کسی زیر آوار ِ ترحم او را نکشد.



آب دهنشو قورت داد و چشای گرد شده شو آورد سمت پایین و با حالت عذر خواهانه گفت : اُخ یادم نبود ، ببخشید و تو دلش خندید.



پ.ن : مرد می خواست داد بزنه اون دسته گلا برای تو بودنته نه بودنت ، اما از ترس آبرو و اخم ، خموش ماند



.

یکشنبه، دی ۲۰

بند یکم



کدام کلاغ بر کدامین بام

اینگونه در رثا یم می خواند

"فراموشش کن

فراموشش کن "



شنبه، دی ۱۹

کلا - لبخند - خاطرات



لبخند زدم ، از ته ِته ِ قلبم ،
لبخند زد با چشای گشاد شده اش.
یه جورایی مجبوری لبخند زد که به دلم نشست.
تا حالا انقدر خوب کسی اداشو در نیاورده بود.



پ.ن : من مثله تو نیستم ، نمی تونم باشم ،
که وقتی ناراحتم لبخند بزنم تا بقیه خوشحال شن.
نمی تونم جدا.



جمعه، دی ۱۸

بوی گلِ مریم می آمد



دلم مي خواست به بغل بفشرمش و سزشو بگیرم تو بغلم
و با هم تا ابد گریه کنیم،
دلم می خواست سرشو تو بغلم بگیرم تا بتونه تا ابد اشک های مونده تو چشای
سرخ و متورم شدش بیاد بیرون ،
دلم می خواست انقدر باهاش گریه کنم که تموم شه ،
هم من ، هم اون ، هم دنیا ،هم همه چیز ،
تموم ه تموم.
و بعد که دنیا تموم می شد ما هم تموم می شدیم و آنوقت شاید می گذاشتم برود ،
رهایش می کردم تا لبخند بزند.

شاید آنوقت.

بوی گلِ مریم از گلایل ها می آمد


پنجشنبه، دی ۱۷

تو حوض ِ خونه ی ما



خیلی آروم تو آب دست و پا می زنه ،
آروم و یواش.
خیلی آروم مثله یه غریق ،
غرق شده


عجیب انگار در وجود من بود این



در آن مرغزار
می نالد مرغی اندوهگین
گویی به یاد می آورد چیزی را که بهتر بود ،
فراموش می کرد.




NAHROZH



بند ِ خستگی



بغض داره کورم می کنه ،

حرف بغضم را می کند و پرواز می دهد

خاطرات نفسم را بریده




دیشب


احساس می کنم تابستون ه و من زیر کولر رو شکم خوابیدم
و ساعت حدودای 2 و 3 ه و دارم کتاب می خونم
اما الان
زمستون ه و - کمی پنجره باز -
و من دارم می خوابم و ساعت هنوز 11 هم نشده.

عجیب حتا بوی تابستون می اومد.


سه‌شنبه، دی ۱۵

بند ِ نود و چهار م



دوست دارم ، تمام آنچه رو که دوست دارم ،
به دیگران - نشون - بدم.
و باید مدام به خودم یاد آوری کنم شاید اون دیگران اینا رو دوس نداشته باشن.
چیز هایی رو که دوس داشت بهم داد
چه طور می تونم من ندم؟
لبخند


اسم



اولش من و اون خیلی با هم فرق داشتیم ،
من می رفتم و پشتش قایم می شدم،
بعد کم کم یکی شدیم ،
من و اون عین هم شدیم ،
دیگه من نمی رفتم و پشتش قایم نمی شدم ،
اما اون گاهی می اومد ،
وقتایی که از گذشته اش خجالت می کشید ،
من کمتر پیش می اومد ،
بعد کم کم گذاشتمش کنار ،
فقط من موندم و من و گاهی اون ،
بعد کم کم تنهای تنها شدم ،
بعد وقتی خجالت می کشیدم هیچکی نبود پشتش قایم شم ،
می موندم بین ه یه عالم مشکل.
یکی دیگه از اونا پیدا کردم ،
این بار نیالودمش ،
این بار می تونستم تا ابد با هم باشیم ،
اما ازش دارم خسته می شم ،
پس دارم کم کم ازش دوووور می شم ،
بعد دوباره می مونیم من و من ،
و شاید من اونوقت یاد بگیرم که قول داده ام ،
و فرار نکنم.

آره ، شاید .



دوشنبه، دی ۱۴

ترس



اعتماد ندارم به چشام ،
باید چند بار مطمئن بشم
می ترسم از کور بودن و ندیدن
می ترسم و چشم هایم باز است


اندر لطایف مردی از جنس ِ شاهنامه



لبخند می زد و میگفت : دیدی چی شد ؟
می کوبید رو پاش.
شرق!
شرق!
بغض می کرد ، صورتش جمع می شد ،
گل ِ قالی آبی می شد از نگاش.

لبخند می زد.
می کوبید رو پاش.
گل قالی خجل بود از نگاش.
من تعقیبش می کردم.

با اینکه اصلن قبولم نیست گفتم:
لبخند نزد.
کمی گریه کرد.
بغض کرد.
به گل ِ قالی نگاه کرد.



امروز - پاداش اتاق



چرا داری یکی یکی دارایی هام و ازم می گیری ؟
چیزایی که مال ه منن و نماد!
چرا؟


یکشنبه، دی ۱۳

بند ِ بی خیالی



بیشتر شرمنده ی خودمم ام
نه خواص و عوام
خودم و خودم



بند ِ هشتاد و هشت



یادم رفت که دارم زل میزنم بهش ،
یادم رفت.
سرشو بلند کرد و چش غره رفت که مگه چیه !
سرمو انداختم پایین ، شرم ِ کمرنگ.


چند شب پیش - قبل از خواب



اشک جمع می شه تو گلوم ،
بغض میریزه تو چشام.


شنبه، دی ۱۲

شرم به این می گن ، وای ...



بلند می گم : خفه شو کثافت ،
به خودم می گم تا بلکه خفه شم ،
نه بلکه بمیرم ،
نه بلکه تموم شم ،
بس نبود اون همه اذیت ؟
دلم می خواد یکی بزنم تو گوشم تا بیدار شم ،
نه به خدا نمی دونستم
به خدا مسخره بازی بود
خیس ه عرق شدم ،
اگه می دونستم ...

سرم درد می کنه از این همه ...( حتا کلمه ی مناسبی براش بلد نیستم ) بودن.
حالا که دوباره ...


نه...
وای...



من



حقیقت تلخ ه
و
بی خبری خوش خبری
اما این چیزی رو عوض نمی کنه ،
هنوز هم دوست دارم تمام ِ حقیقت را بدانم ،
دوست ه عزیزم ،نگران نباش ،
مورچه* را آزاد کردم.
و تو می توانی تا صبح در بغل خرس ت بخوابی ،

لبخند





* : توجه ! پس از آزمایش مورچه را رها کنید.
کتاب ِ شیمی - اول دبیرستان




جمعه، دی ۱۱

بند ِ هشتاد و چهارم


برا من خیلی مهم نیس اما ،
اگه حرفتو نزنی
نباید توقع داشته باشی بقیه بفهمن منظورتو ،
شاید اون بقیه مثله من خنگ باشن
و اگه هم نزدی نباید توقع داشته باشی
بقیه اون جور باشن که تو می خوای.
حرفا رو باس زد.