دلم مي خواست به بغل بفشرمش و سزشو بگیرم تو بغلم
و با هم تا ابد گریه کنیم،
دلم می خواست سرشو تو بغلم بگیرم تا بتونه تا ابد اشک های مونده تو چشای
سرخ و متورم شدش بیاد بیرون ،
دلم می خواست انقدر باهاش گریه کنم که تموم شه ،
هم من ، هم اون ، هم دنیا ،هم همه چیز ،
تموم ه تموم.
و بعد که دنیا تموم می شد ما هم تموم می شدیم و آنوقت شاید می گذاشتم برود ،
رهایش می کردم تا لبخند بزند.
شاید آنوقت.
بوی گلِ مریم از گلایل ها می آمد

۳ نظر:
من به سرگشتگی برگ شناور در آب،
ابلهانه ست ولی می خندم ...
خنده از نیک ترین هاست،
نمی دانستی؟
استتاری ست فریبا،
که مگر،
دیگران نیز تو را،
زیر آوار ترحم،
نکشتند؟
(بی منظور غزل جان)
من به سرگشتگی برگ شناور در آب،
ابلهانه ست ولی می خندم ...
خنده از نیک ترین هاست،
نمی دانستی؟
استتاری ست فریبا،
که مگر،
دیگران نیز تو را،
زیر آوار ترحم،
نکشتند؟
(بی منظور غزل جان)
ای بابا!
باز دو بار شد!
ارسال یک نظر