چهارشنبه، دی ۲۳

مرد ِ خسته



مرد خسته بود از اینهمه طفره رفتن

از این همه فکر کردن و به جایی نرسیدن ،

هم خسته بود هم طاقت دوری نداشت؛

از اینکه فکر می کرد می ترسد و طفره می رود از اینکه می خواست بگوید که نمی ترسد

و وقتی از آن گلوی خشک شده اش حرفی می زد به خود افتخار می کرد.


مرد می دانست که هر بار که گلو خشک می شود[ طوری که انگار خبری از مرگ دارد (خودش نه کسی) چه می خواهد بگوید] ،

آری نه همیشه ،گاهی ؛ هرگاه گلو خشک می شد.

مرد خسته بود ،

می خواست داد بزند

جوری که تمام دنیا بشنوند حتا آنها که خبری از او ندارند

که دیگر هرگز کسی نپرسد ، میخواست داد بزند : گذشته ها گذشته.


- مرد - می دانست هنوز بیش از هرکس به او فکر می کند

اما چه می توانست کند جز فریادی تا دیگر کسی در مقابلش زبانی گاز نگیرد ؟



می خواست داد بزند تا مگر دیگر کسی زیر آوار ِ ترحم او را نکشد.



آب دهنشو قورت داد و چشای گرد شده شو آورد سمت پایین و با حالت عذر خواهانه گفت : اُخ یادم نبود ، ببخشید و تو دلش خندید.



پ.ن : مرد می خواست داد بزنه اون دسته گلا برای تو بودنته نه بودنت ، اما از ترس آبرو و اخم ، خموش ماند



.

هیچ نظری موجود نیست: