لبخند می زد و میگفت : دیدی چی شد ؟
می کوبید رو پاش.
شرق!
شرق!
بغض می کرد ، صورتش جمع می شد ،
گل ِ قالی آبی می شد از نگاش.
لبخند می زد.
می کوبید رو پاش.
گل قالی خجل بود از نگاش.
من تعقیبش می کردم.
با اینکه اصلن قبولم نیست گفتم:
لبخند نزد.
کمی گریه کرد.
بغض کرد.
به گل ِ قالی نگاه کرد.

۱ نظر:
و من دست غزل را می فشردم،
و یکی تو ردیف ما فین می کرد،
و نگفتم: چقد می زنه رو پاش،
گفتم غزلم مث من حرص نخوره،
و دیدم که او نیز هم!
ارسال یک نظر