دوشنبه، بهمن ۵

جدی وقتی که خوابم می آد ، نباید هیچ کاری کنم جز خواب ، مخصوصن حموم رفتن.





به دو تا چیز تو حموم داشتم فک می کردم.
اولیش که به خودم گفتم : حواست باشه ،
یادت نره ها ! یادم رفت.
دومیش در مورده ساکت بودن ه سنگ ه پا بود ،
که مثله بقیه انقدر شلوغ نمیکنه و می ذاره درد و دل کنم براش.
یکمی هم از آدما فک کردم
یک کمی هم از شناختن
نمی دونم ، همینا بود فک کنم.

فقط اون اولیه که مهم بود یادم نیست.
اَه به این لعنتی.


نکنه راجع به لعنتی بود؟






هیچ نظری موجود نیست: