یکشنبه، اسفند ۹

بند ِ هفتاد و هشت





همه هی همه ی حرفاشونو قبلن زدن ،
همه هی هیچ حرفه تازه ای ندارن.

هر چی من سکوت می کنم ،
هی هیچکی هیچی نمیگه،
به اجبار ادامه می دم.





امروز







اصن تریپه این نبود که خوب باس رعایت کنیم
کاملن تریپه این بود که خوب باس بسوزیم و بسازیم







شنبه، اسفند ۸

بند ِ سر سپردگی










کلم ها را از خاک در آر
بوی گند گرفته اند













جمعه، اسفند ۷

میگه :





میگه :
زمستون اَگرِسیوه
پاییز دپرسیوه

دلیله خوبیه برام،
تکرارش می کنم.



چهارشنبه، اسفند ۵

عدالت...هه...هه...






تو به چیزی که می خوای نمیرسی
یکی دیگه به همون چیز ،
با اینکه نمی خواد می رسه.






اونروز








درسه اولیش نیفتاد کف ِ دسم، اما
من اولین کسی بودم که اولیشو دید ،
مطمئنم ،
-آخه همه سرا پایین بود-

میشه به من تا 40 روز نگا کنی؟
من بش نیاز دارم.
خیلی.

یکشنبه، اسفند ۲

هر چیزی یه بهایی داره







بهترین جنبه ی رک بودن اینه که
اون یارو می فهمه درست

بدترینش ناراحتیه




شنبه، اسفند ۱

کفش ِ‌من






آب که نباید بیاد توش می آد،
آب که باید از توش بره بیرون نمیره!






جمعه، بهمن ۳۰

آقاه آواز خوان رو ی موتور





روشن دلی بود آ.






بند ِ‌شصت و هشتم







مخصوصا با اون شال قرمزه









بند ِ شصت و هشت







باس تلاش کرد که به پای تو رسید ،
نمیشه اینو نادیده گرف.
اما تو ،
باس بی فکر بشی تا بتونی زندگی کنی.
باس رها باشی.






پنجشنبه، بهمن ۲۹

بند ِ‌شصت و هفت






با اینکه آدم ِ‌کاملی ِ‌،
اما ترسو ه ،
نه ترس ولی یه جور خودداری ،
یه چیزی که اگه نداشت ،
بی شک - به نظرم - بی نقص بود .





چهارشنبه، بهمن ۲۸

یاد بود



لعنت به آدم بودن



بند ِ‌شصت و پنج ُ م







آخرش هم کامل نشد حرف هام.
نمی گم نمیشه،
اما سخته ،
می گم که بدونی ،
سنگ ِ صبور ه کسی بودن ،
- تنها -
سخته عزیزم،
سخت.






سه‌شنبه، بهمن ۲۷

از ته ِ‌عمق ِ‌دلکم






لعنت به تو،
چرا همه جز تو نا کامل ان؟




لبخند می زنم






به خودم گفتم :
نمی خوام این یکی رو از خودم دور کنم


پس باش درد و دل نمی کنم
فقط از دوور ، لبخند.





بند ِ شصت و دو





چه حس ِ تمیزییه این
دوس داشته شدن




امروزانه






به جانِ خودم نمی خواسم ناراحتت کنم
به جان ِ خودم فقط خواسم به هوای 20 روز دوووری
یه حالی بپرسم
آخ نمیدونی چقد ناراحت شدم وقتی فمیدم
واقعن خیلی،
انقد که داش گریم می گرف ،
لا اقل یه چیزی می گفتی ،
یه فشی یه خفه شویی یه چیزی
اون جور راحت تر بودم.
رها تر بودم.
راسی می دونی لبخند بال می ده برا پرواز؟
همون جور که ماه فرصت برا رسیدن

خداییش جدی ببخشید
نمیدونسم،
شرمنده ی همه ی لوطی هام هسیم.
لوطیگری کن نبین،
نباس کور باشی ، باس تنها ببخشی!







دوشنبه، بهمن ۲۶

بند ِ شصت





چه می شه کرد جز زندگی؟


و تنها همین.



دیشب




دیشب جدی احساس می کردم ،
دلم لک زده برا پرواز ،
می خواسم بپرم ،
بعد یادم افتاد که بال ندارم ،
پنجره رو بسم نشسم سر ِ جام.





یکشنبه، بهمن ۲۵

کودک








وقتی لذت ِ‌راه رفتن و تجربه کنه ،
دیگه سخته براش تو قید و بند ِ
پدر و مادر و بغلشون باشه!











بلیز ِ پلیس ِ اسب ِ چوبی سوار






مهم اینه که من دوست دارم نه اینکه
قدیمی شدی یا کهنه ،
تا وقتی دوست بدارم ازت استفاده می کنم.





شنبه، بهمن ۲۴

دل قوی دار چراغ ها بزودی خاموش می شن






کندم دلو و انداختم تو فرات ،
بلکه آب ش که قویه ،
بیاد و بر داره ببره ،
این لا مصب و.





بند ِ پنجاه و پنج






نمی دونم چطور می تونی اینجور باشی ،
مضحک و احمق






افتاده تو دستم بد جور - بخار ِ‌شیشه



اندر لطایف دختر عمو






:اصن اهل ِ‌فرحزاد و این حرفا نیس
از ایناس که آبو با چنگال می خوره







پنجشنبه، بهمن ۲۲

امروز







مثه تو هوای سرد قدم زدن ِ‌امروز
مثله اون وقتی ِ‌که تو حموم هی اون خاطره خیلی قدیمیا می پیچه تو مغزم
امروز انگار هی می خواد بگه :
هی یارو یادت هس که !نه؟


و من مدام در پاسخ سر تکان می دهم
چشمانم را می بندم
و به یاد می آورم





بند ِ ‌پنجاه و یکم







آدم های بزرگ هم می تونن
گاهی از کوچیکا یه چیزایی یاد بگیرن







بند ِ ماندگی





مثه بادبادک
آزاد ورها






سه‌شنبه، بهمن ۲۰

دو آدم جدا از هم




دوتا چیز ،
اول :

آدما سعی می کنن گذشتشونو جبران کنند
بی اینکه بدونن همیشه یه جایی از ذهن هسش


دو:چرا نمی فهمه اون که ادعای خوندن حالات چهره - ها - رو داره؟




دوشنبه، بهمن ۱۹

بند ِ‌چهل و هشت






هوا سرد بود ،
این سر آغاز قصه بود.


برف بارید
زمین یخ شد
پیرمرد زمین خورد و پایش شکست


به خانه ی سالمندان رفت
و دیگر باز نگشت.







شنبه، بهمن ۱۷

امروز






امروز به طور ِ جدی به این نتیجه رسیدم،
که اگه از نهایت فقر مجبور شم دزدی کنم ،
هیچ وقت گدایی نمیکنم.






بند ِ چهل و شیش






میلرزم ،

محکم تر می گیردم.








جمعه، بهمن ۱۶

چند شخصیتی





چقد حساشون با هم فرق می کنن.
چقد این با اون و حتا اون یکی فرق میکنن
-وجودشون -
و هرروز بیشتر...




پ.ن: هر دو شون.





بند ِ چهل و سوم






می پرهیزی
تا هیچ آلایشی نباشد







پنجشنبه، بهمن ۱۵

یه پرده احساس






هر آدمی وقتی یه کار ِ خاصی میکنه ،
احساس ِ خوشگل بودن میکنه ،

من وقتی ژاکت ه قهوه ای ِ مامانم و می پوشم.






بند ِ‌چهل و دوم






سیگارش و پرت می کنه تو خیابون ،
خاموشش می کنم.







آخِــــــی...




یه جورایی دلم سوخ براش
میگف از 8 سالگی اجازه ی دَویدن نداشته!
چون تو خوانواده ی مذهبی زندگی می کرده.
چون محکوم به زندگی کردن در یه خوانواده ی مذهبی بوده !



چهارشنبه، بهمن ۱۴

بند ِ چهل






همه چیز به طور عجیبی در تاخیره.






سه‌شنبه، بهمن ۱۳

حقیقت




کم کم قیافه ات داره تو ذهنم عوض می شه ،
صداتو هم باید زور بزنم تا یادم بیاد ،
فقط من موندم و یه مشت فکر که اونام نصفه نیمه یادم می آد.
پس فقط می مونه من و یه اجبار برا دوس داشتن.

یه وقتایی اما بدرد می خوره ،
وقتای تنهایی.
وقتایی که تنهایی -م-.






دوشنبه، بهمن ۱۲

یاد بود




انگار اون روزا یه روزایی بوده مثله بهشت
و الان من و انداختن بیرون از اون بهشت.

خاطره ی آخرینش درست یاد م نیست.




واقعن دلم می خواد





دلم می خواد بشینم ،
تمام ِ کتابام و که تا حالا نخوندم ،
از اون خوب خوبه
تا اون چرته
بخونم ،

نه خسته شم از خوندن
نه گشنم شه
نه درس داشته باشم
نه یکی هی بیاد تو اتقم
نه کسی اینجا باشه


خیلی خوب می شه اگه بشه




تو





دارم فک می کنم ،
آیا تو هم ،
به همون اندازه ی من ،
از دوست بودن با من لذت می بری؟


و بارقه گفت : آیا او مارا تنها خواهد گذاشت؟





زخم کهنه




زمان بهترین مرهم ه
برای بدترین درد ها
- خاطرات-