یه جورایی دلم سوخ براش میگف از 8 سالگی اجازه ی دَویدن نداشته! چون تو خوانواده ی مذهبی زندگی می کرده. چون محکوم به زندگی کردن در یه خوانواده ی مذهبی بوده !
حس میکردم از اینکه مرا متهم کرده کمی ناراحت است.اما باید بهش حق میدادم.چون تنها چیزی که برایش مانده بود ، زندگی بود.آدم ها بیش از هرچیزی به زندگی چسبیده اند و شنیدن این حرف وقتی بامزه میشود که به تمام ِ چیزهای قشنگی که در این دنیا هست فکر کنیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر