skip to main
|
skip to sidebar
درخت
بدون شرح
دوشنبه، بهمن ۱۹
بند ِچهل و هشت
هوا سرد بود ،
این سر آغاز قصه بود.
برف بارید
زمین یخ شد
پیرمرد زمین خورد و پایش شکست
به خانه ی سالمندان رفت
و دیگر باز نگشت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من
Qazal
مشاهده نمایه کامل من
مرور می کنم
گر حکم شود که مست گیرند
در شهر هر آنکه هست گیرند
به یاد نمی آرم
قبلن ها
◄
2012
(1)
◄
اوت
(1)
▼
2010
(195)
◄
سپتامبر
(7)
◄
اوت
(1)
◄
ژوئیهٔ
(8)
◄
ژوئن
(17)
◄
مهٔ
(14)
◄
آوریل
(19)
◄
مارس
(34)
▼
فوریهٔ
(44)
بند ِ هفتاد و هشت
امروز
بند ِ سر سپردگی
میگه :
عدالت...هه...هه...
اونروز
هر چیزی یه بهایی داره
کفش ِمن
آقاه آواز خوان رو ی موتور
بند ِشصت و هشتم
بند ِ شصت و هشت
بند ِشصت و هفت
یاد بود
بند ِشصت و پنج ُ م
از ته ِعمق ِدلکم
لبخند می زنم
بند ِ شصت و دو
امروزانه
بند ِ شصت
دیشب
کودک
بلیز ِ پلیس ِ اسب ِ چوبی سوار
دل قوی دار چراغ ها بزودی خاموش می شن
بند ِ پنجاه و پنج
افتاده تو دستم بد جور - بخار ِشیشه
اندر لطایف دختر عمو
امروز
بند ِ پنجاه و یکم
بند ِ ماندگی
دو آدم جدا از هم
بند ِچهل و هشت
امروز
بند ِ چهل و شیش
چند شخصیتی
بند ِ چهل و سوم
یه پرده احساس
بند ِچهل و دوم
آخِــــــی...
بند ِ چهل
حقیقت
یاد بود
واقعن دلم می خواد
تو
زخم کهنه
◄
ژانویهٔ
(51)
◄
2009
(83)
◄
دسامبر
(45)
◄
نوامبر
(26)
◄
اکتبر
(12)
برگ های خوانده شده
حس میکردم از اینکه مرا متهم کرده کمی ناراحت است.اما باید بهش حق میدادم.چون تنها چیزی که برایش مانده بود ، زندگی بود.آدم ها بیش از هرچیزی به زندگی چسبیده اند و شنیدن این حرف وقتی بامزه میشود که به تمام ِ چیزهای قشنگی که در این دنیا هست فکر کنیم.
زندگی در پیش رو - رومن گاری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر