مثه تو هوای سرد قدم زدن ِامروز مثله اون وقتی ِکه تو حموم هی اون خاطره خیلی قدیمیا می پیچه تو مغزم امروز انگار هی می خواد بگه : هی یارو یادت هس که !نه؟
و من مدام در پاسخ سر تکان می دهم چشمانم را می بندم و به یاد می آورم
حس میکردم از اینکه مرا متهم کرده کمی ناراحت است.اما باید بهش حق میدادم.چون تنها چیزی که برایش مانده بود ، زندگی بود.آدم ها بیش از هرچیزی به زندگی چسبیده اند و شنیدن این حرف وقتی بامزه میشود که به تمام ِ چیزهای قشنگی که در این دنیا هست فکر کنیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر