سه‌شنبه، فروردین ۱۰






و آنگاه که اعتمادم متزلزل شد
تو برایم مردی.






دوشنبه، فروردین ۹

شما ها!





نمیدونم چرا هیچ کدومتون نمی فهمین
نباس همون دلخوشی ها لذت ها یکوچیکه آدمو
ازش بگیرین
نمی فهمین ممکنه طرف بمیره؟


حرف زدن و غذا خوردن ِ‌خودمو میگم.



ِِژانر






این آدما که وقتی یکی رو نمیفهمن
و درک نمی کنن
بش میگن احمق.




شنبه، فروردین ۷

ماضی نقلی





من تو این دنیا نیسم ، اصن ،



یا سقط ام کنید
یا بدنیا ام بیاورید.




جمعه، فروردین ۶





تو مرا بزرگ کردی،



حتا اگه خودتم ندونی.




چهارشنبه، فروردین ۴






دوباره چشه راسم
بیخودی
داره اشک میریزه.




یکشنبه، فروردین ۱

بند ِ‌ششم







من از همه ی آدم ها گریخته ام و به تو پناه آورده ام
مرا رها میکنی؟





ببین پسر ِ‌خوب





یه سری حرفا هس با اینکه درسه نباس زد

آدم با آدم فرق می کنه




در خلاء موندن





همیشه موثرترین آدم ها گمنام ترین آدم ها هستند.




من آدم حسودی نیسم
یا حد ا قل نبودم اما جدن داره اعصابم خورد می شه.




این دومین بار بود که با تمام ِ‌وجو د
خواسم بات درد و دل کنم
و هزارمین با او.




شنبه، اسفند ۲۹

عیدمون مبارک!




یهو موندم که ٬
پارسالم بش تبریک گفتم؟




پ.ن : اسمش حسودی ِ‌این؟
کاش نبود.
چون داره اذیتم می کنه.







جمعه، اسفند ۲۸

بند ِ‌دوم




این جام ِ‌حسرت پُر به کجا برم ،
به هرجا روم پیشانی سوخته ، پیشانی سوخته است.




پنجشنبه، اسفند ۲۷

بند ِ‌اول






خیلی بده وقتی به یکی نیاز داری بش چنگ بزنی
بعد وقتی دیگه نیاز نداری ،
تفش کنی بیرون.






سه‌شنبه، اسفند ۲۵

بند ِِ آخر ِ‌دومین درخت





نه می توانم به یاد بسپارم
نه می توانم از یاد ببرم.





یاد بود




زندگی قارقار ِ‌کلاغی ست
که هر از چند گهی
با نگاهی خیره
صابون می دزدد.




دوشنبه، اسفند ۲۴

فقط خوب ها




خاطرات و تو مغزم میشمارم،
به توو که میرسم ...
رد میشم.





یکشنبه، اسفند ۲۳

بند ِ‌نود و هفتم






و از خود می پرسم :
آیا بالا خواهم آمد؟





بند ِ‌نود و ششم







بس عبث بود.
-است-






شنبه، اسفند ۲۲

:شما دو تا مثکه روراس نیسین؟!؟ - بند ِ‌گیجی









دلم می خواس سرش فریاد کنم:

تا حالا شده به خاطره یکی که نبودنش زودتر
از بودن تو ه ،‌انقد گریه کنی که چشات بزنه بیروون؟
به خاطره یه آدم واقعی؟
نه حسین و علی و آدم که معلوم نیس بودن یا نه!


بعد پاشم اَ کلاس برم بیرون
پشت سرم درو بکوبم و برم.

اگه ترسو نبودم و اینکارا رو می کردم
اونوق کاملن بات روراست می بودم.







تو آیینه







-من آدم صادقی ام
معمولن هر چی اَ فکرم میگذره رو می گم

: به این نمیگن صداقت ،
می گن ساده لوحی




ُ


مصداق






انتقام طعم شیرینی داره
که وقتی بره زیر ِ‌زبون
سخته ترکش.







جمعه، اسفند ۲۱

بند ِ‌نود و دو





: این انگوره .
میوه ی سودا گری.






تا کی بشه من یه سوال داشته باشم.






انقد که تو به سوالام جواب ندادی
همشون از دم مردن.





بند ِ‌نود م





از آدم های پریشان کننده بپرهیز.




سه‌شنبه، اسفند ۱۸

دیروز





عالی بود.
پسره یه پارچه با سنجاق قفلی زده بود به کیفش :
happy international woman day

کلی ذوق کردم.




یکشنبه، اسفند ۱۶

خوش شانسی






قضیه اینه که :

فک کن یه درصد ...

- چند ثانیه بعد-

آآآآآآآآ...
حقیقت پیدا میکند.






تا حالا کسی بت گفته بود که چقد بی انصافی؟





بده یه سری آدم
دونسته یا ندونسته
تنها مکانهای امن ِ‌تو رو
نابود کنن





شنبه، اسفند ۱۵








سرو...








دوس داشتم امشب یه آشنا تو خیابون ببینم و بش لبخند بزنم و او هم.






دلممی خواد ،
دستمو بگیری ببیری رو تپه ،
نه کوه می خوام نه صحرا
تپه کافیه.

بعد رو پشتامون بخوابیم،
تو دونه دونه ستاره هارو نشونم بدی
و من حز کنم از این همه داستان که میسازی برام.
داستانت که تموم شد من خودموو بزنم به خواب
بیدارم کنی و بگی
: اشکال نداره میری خونه می خوابی

تو ماشین برام آهنگ ه آروم بزاری
من واقعنی خوابم ببره

بعد وقتی رسیدیم دم ِ‌خونه،
دستمو بگیری که نکنه یه وقت تو خواب و بیداری بیفتم

4 طبقه بریم بالا
بعد من بگم خیلی خوش گذشت
بیام و تا صبح به سقف ِ خطخطی ِ‌اتاقم نگا کنم
و سعی کنم لحظاتی رو که خوردم
-بلعیدم-
به خاطر بسپارم.


خیلی دوس دارم.






اینو می دونم که من نمی تونم





خیلی بده آدم نسبت به همه چی بی تفاوت باشه
بو ها ، رنگا ، صدا ها و حتا کوها.

به نظرم.



بند ِ‌هشتاد و سوم





رازشو فمیدم
زمان ِ زود گذر.



چهارشنبه، اسفند ۱۲

قدم زدن در خیابان برای پیدا کردن یه کتاب،هوووه.





ینی دلم می خواد خفه ات کنم.
فقط یه مغازه داشت که اونم یادش نبود کجا گذاشته.

اولش لبخند میزدم که مرسی ،
اما آخراش دیگه مثه گاو می اومدم بیرون.

اگه کتاب فروشی ها ی انقلاب اَ خیابون دانشگاه باشه
تا میدوون ، من همه رو گشتم.




سه‌شنبه، اسفند ۱۱

روزگار ِ من




نمیدونم چرا هیچ کدوم ا کارایی رو که می خوام نمی کنم
هیچ کدوم ا قولامو عمل نمی کنم.

و فقط عذاب وجدان می گیرم.
همین.


دوشنبه، اسفند ۱۰

بلیز ِ سبز






همینجوری چون چیزه دیگه ای دم ِ دسم نبود پوشیدم.
بم گف اگه تو روشنگر بودی ،
می نداختنت بیرون.




پس چرا هرروز دوووور تر میشی؟






مثه گهواره ی نیوتونی ،
هی تو میری ، من می مونم .
هی من می رم تو میمونی.

کاش گمت نکنم تا شاید جر بزنم
که یا تو نری
یا من بمونم




کاش بشه