چهارشنبه، اسفند ۱۲

قدم زدن در خیابان برای پیدا کردن یه کتاب،هوووه.





ینی دلم می خواد خفه ات کنم.
فقط یه مغازه داشت که اونم یادش نبود کجا گذاشته.

اولش لبخند میزدم که مرسی ،
اما آخراش دیگه مثه گاو می اومدم بیرون.

اگه کتاب فروشی ها ی انقلاب اَ خیابون دانشگاه باشه
تا میدوون ، من همه رو گشتم.




هیچ نظری موجود نیست: