شنبه، اسفند ۱۵

دوس داشتم امشب یه آشنا تو خیابون ببینم و بش لبخند بزنم و او هم.






دلممی خواد ،
دستمو بگیری ببیری رو تپه ،
نه کوه می خوام نه صحرا
تپه کافیه.

بعد رو پشتامون بخوابیم،
تو دونه دونه ستاره هارو نشونم بدی
و من حز کنم از این همه داستان که میسازی برام.
داستانت که تموم شد من خودموو بزنم به خواب
بیدارم کنی و بگی
: اشکال نداره میری خونه می خوابی

تو ماشین برام آهنگ ه آروم بزاری
من واقعنی خوابم ببره

بعد وقتی رسیدیم دم ِ‌خونه،
دستمو بگیری که نکنه یه وقت تو خواب و بیداری بیفتم

4 طبقه بریم بالا
بعد من بگم خیلی خوش گذشت
بیام و تا صبح به سقف ِ خطخطی ِ‌اتاقم نگا کنم
و سعی کنم لحظاتی رو که خوردم
-بلعیدم-
به خاطر بسپارم.


خیلی دوس دارم.






هیچ نظری موجود نیست: