وقتی که داری به من نگا نمیکنی،
نگات قشنگ تره.
وقتی داری به یه فضای خالی ِروبروت نگا میکنی و فقط فکر میکنی.
میدونی این موقع ها دیگه اون حس ِاسارتو
که وقتی منو میبینی
تو چشات نیس
دیگه اون ترحم ِاولین بار دیدنت هم نیس تو چشات.
پاکن.
پاک ِ پاک.
نگات یه ظرافت ِ خاصی داره.
یه چنگ انداختن ِخاصی تو لحظه هام
عین ِرود که می شوره میبره گل و لای و.
با اینکه ازت دلخورم اما امروز خیلی تهی تر شدم.
نگات آرومم کرد که حداقل وقتی نمیبینیم
هنوز آرامش بخشی.
کاش هنوز اگه بت میگفتم اجازه هس بغلت کنم با گیجی سر تکون میدادی که آره
اونوق دوباره من با خوشحالی تمام ِروزم از تو پر میشد.
بوی تلخی گرفته زندگیم
و تو میتونی با یه نگاه ِبی قیدت منو آرومم کنی
و چرا نمیکنی؟
میدونی این از شانس ِمن بود امروز.
و نمیدونم که واقعن تعجب کردی
یعنی تو نگات دیدمش
یا اینم تخیل ِذهن ِبیمارِ منه؟
کاش این یهویی بودن خوشحالت کرده باشه.
یادم نیس اون وق داشتم لبخند میزدم؟
خدا کنه که زده باشم
کی میتونه در مقابل ِ نافذی ِنگات لبخند و فراموش نکرده باشه؟
کاش تو هم لبخند میزدی.
خیلی قشنگن لبخندات.
واقعن و حقیقتن.
شانسی بود که تو اتوبوسو نگا کردم.
