هوا را چنگ میزنم. دردم را در لای آخرین شکاف های ممکن برای زندگی میریزم. خودم را جا میدهم در جرز ِ دنیا. امید ها را میمکم. لحظه ها را میبلعم. شادی ها را هوا میکنم.
حس میکردم از اینکه مرا متهم کرده کمی ناراحت است.اما باید بهش حق میدادم.چون تنها چیزی که برایش مانده بود ، زندگی بود.آدم ها بیش از هرچیزی به زندگی چسبیده اند و شنیدن این حرف وقتی بامزه میشود که به تمام ِ چیزهای قشنگی که در این دنیا هست فکر کنیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر