اولاش تو در مورد ِمنم به اندازه ی بقیه نظر میدادی اما بعد که تو چشام خوندی برام مهمی که حرفات تو گوشم میپیچه که شبا برام لالایی میخونی دهنت و بستی فقط گاهی کم و مختصر
انقدر محکم تو دستام گرفته بودمش که تمام ِچوبا ی دورش داش می کند عزیزم نه که نباشه اما این مغز میگه که کاره من نیس میگه دوربین و من خراب نکردم و عینک یعنی دروغ میگه؟
خیلی دوسِت دارم انقدر که الان دلم تنگ شده برات میدونم که شاید تو یادت بره که دوستیمونو بردیم زیر ِدرخت چال کردیم و شاید اون تیکه چوبو گم کنی و شاید منم گمش کنم منم یادم بره اما ، بیا به هم قول بدیم که یادمون نره
تو گذاشتی من دمت بشم چون آدم هایی که قبلن باهات دوس بودن الان گذشته شونو فراموش کردن و می خوان که جدید باشن
پ.ن : نمیدونم چرا اما به آدمای غمگین ارادت خاصی دارم.
حس میکردم از اینکه مرا متهم کرده کمی ناراحت است.اما باید بهش حق میدادم.چون تنها چیزی که برایش مانده بود ، زندگی بود.آدم ها بیش از هرچیزی به زندگی چسبیده اند و شنیدن این حرف وقتی بامزه میشود که به تمام ِ چیزهای قشنگی که در این دنیا هست فکر کنیم.