انقدر محکم تو دستام گرفته بودمش
که تمام ِچوبا ی دورش داش می کند
عزیزم
نه که نباشه
اما این مغز میگه که کاره من نیس
میگه دوربین و من خراب نکردم
و عینک
یعنی دروغ میگه؟
خیلی دوسِت دارم
انقدر که الان دلم تنگ شده برات
میدونم که شاید تو یادت بره
که دوستیمونو بردیم زیر ِدرخت چال کردیم
و شاید اون تیکه چوبو گم کنی
و شاید منم گمش کنم
منم یادم بره
اما ، بیا به هم قول بدیم
که یادمون نره
تو گذاشتی من دمت بشم چون آدم هایی که قبلن باهات دوس بودن
الان گذشته شونو فراموش کردن
و می خوان که جدید باشن
پ.ن : نمیدونم چرا اما به آدمای غمگین ارادت خاصی دارم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر