اولاش تو در مورد ِمنم به اندازه ی بقیه نظر میدادی اما بعد که تو چشام خوندی برام مهمی که حرفات تو گوشم میپیچه که شبا برام لالایی میخونی دهنت و بستی فقط گاهی کم و مختصر
حس میکردم از اینکه مرا متهم کرده کمی ناراحت است.اما باید بهش حق میدادم.چون تنها چیزی که برایش مانده بود ، زندگی بود.آدم ها بیش از هرچیزی به زندگی چسبیده اند و شنیدن این حرف وقتی بامزه میشود که به تمام ِ چیزهای قشنگی که در این دنیا هست فکر کنیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر