شنبه، خرداد ۲۲

اونروز داشتم مینوشتم ،‌وسطش خاموش کرد ، همیناش تو دِرَفت هام مونده بود...




یه رود گنده هس که دارم بش میرسم
دارم از مرز خسته گی میگذرم
دارم به اوج ِ یو بودن
در یه دنیای مادی
پر از تلخی ه اوهام
می رسم به پروانه ها
همیشه با من میمونه این احساس ِ‌سردرد آور
من
تک
درخت
گنده ی
دلهره آور
در دنیا را
در بهار
در حال ِ‌خزان شدن
در جوی آبی دیدم
که از رود ِ کنار ِ پنجره میگذشت
و نان ِ‌تهوع آوره صبح های بیکس
مریم های زرد از زنبق دیدن
مردار های لال و کر و کور
بلی پر از حوا و حوس
در شهامت دست ها و بی قراری ِ‌انگشتانی که
از خاک بر می آیند
تا کلمه شوند بروی ذهن ِ‌تو


...




هیچ نظری موجود نیست: