دوست داشتم همون بادي ك داشت مياومد، مقنه ام و بندازه بعد بپيچه تو موهامو بعد بره تو مانتوم. دوست داشتم بعد از مدتها احساس سبكي كنم. مثه وقتي ك رو آب شناوري.
حس میکردم از اینکه مرا متهم کرده کمی ناراحت است.اما باید بهش حق میدادم.چون تنها چیزی که برایش مانده بود ، زندگی بود.آدم ها بیش از هرچیزی به زندگی چسبیده اند و شنیدن این حرف وقتی بامزه میشود که به تمام ِ چیزهای قشنگی که در این دنیا هست فکر کنیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر