skip to main
|
skip to sidebar
درخت
بدون شرح
دوشنبه، مهر ۵
دق ِدلي
هي آقايي كه امشب حول و حوش 8 داشتي با
دمپايي كه تو پات بود و هدفوني كه تو گوشت بود
از چراغ قرمز رد ميشدي،
منم ميتونسم رد شم ،اما نشدم.
خوب؟
۱ نظر:
Universal Emptiness
گفت...
خب چرا نرفتی تو هم ؟
۸ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱:۵۴
ارسال یک نظر
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
من
Qazal
مشاهده نمایه کامل من
مرور می کنم
گر حکم شود که مست گیرند
در شهر هر آنکه هست گیرند
به یاد نمی آرم
قبلن ها
◄
2012
(1)
◄
اوت
(1)
▼
2010
(195)
▼
سپتامبر
(7)
بلاخره
دق ِدلي
امروز
بهتر شد
امروز
قایق های نجات که رسیدندسرمان را زیر آب بردیمما غرق...
حقیقت
◄
اوت
(1)
◄
ژوئیهٔ
(8)
◄
ژوئن
(17)
◄
مهٔ
(14)
◄
آوریل
(19)
◄
مارس
(34)
◄
فوریهٔ
(44)
◄
ژانویهٔ
(51)
◄
2009
(83)
◄
دسامبر
(45)
◄
نوامبر
(26)
◄
اکتبر
(12)
برگ های خوانده شده
حس میکردم از اینکه مرا متهم کرده کمی ناراحت است.اما باید بهش حق میدادم.چون تنها چیزی که برایش مانده بود ، زندگی بود.آدم ها بیش از هرچیزی به زندگی چسبیده اند و شنیدن این حرف وقتی بامزه میشود که به تمام ِ چیزهای قشنگی که در این دنیا هست فکر کنیم.
زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱ نظر:
خب چرا نرفتی تو هم ؟
ارسال یک نظر